زمان باقی مانده تا
10:23:23

  فروشگاه اینترنتی گالری تصاویر آرشیو پرسش و پاسخ بانك صوت کتابخانه ارتباط با ما صفحه اصلي
  شنبه  10 ارديبهشت 1396 - السبت  2 شعبان  1438 - Satur  29 Apr 2017
منوی سایت    
کتابخانه متقین    
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
گالری تصاویر    
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
تازه ترین سوالات    

تعیین جنسیت طفل در سونوگرافی

احکام غسل نوزاد

کیفیت ارتباط با پدر شارب الخمر و تارک الصلاة

تحریف در قرآن

نماز قضای میت

ربوی یا غیر ربوی بودن عملیات بانکی شعب بانک های ایرانی در خارج

نگهداري پرندگان در خانه

مشاهده چه فیلمهایی برای انسان مضرّ است؟

مشاهده چه فیلمهایی حرام است؟

عدم جواز نشستن زن با مرد نامحرم بر سر یک سفره

آیا بدن در قبر احساس و شعور دارد؟

عدم جواز ارتباط با بهائیت و بابیت

حکم ازدواج موقت

صفحه اصلی   آرشيو  > اخلاق و اجتماع > لزوم معرفت نسبت به حقیقت ولایت امام زمان علیه السلام

لزوم معرفت نسبت به حقیقت ولایت امام زمان علیه السلام


_______________________________________________________________

هو العليم

مقاله پیش رو گزیده ایست از فرمایشات حضرت آیت الله حاج سید محمد محسن طهرانی

راجع به لزوم معرفت نسبت  به حقیقت ولایت امام زمان علیه السلام

 و عدم رجحان رویت ظاهری حضرت در مکتب عرفان

_______________________________________________________________

دانلود فایل پی دی اف دانلود پی دی اف موبایل

 

                                            

                                                  بسم الله الرحمن الرحیم

                     الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی سیدنا محمد واله الطاهرین

                                          ولعنة الله علی اعدائهم أجمعین

   

 

 

نزد عارف رؤيت ظاهرى امام عليه السّلام غايت و مقصود نيست‏

در مكتب عرفان و توحيد سخن از حقيقت ولايت و توحيد است و توجّه به كنه و باطن و ادراك عقلانى و شهودى اين مسأله. در سخن عارف بالله ديدن ظاهرى امام عليه‏السّلام جائى ندارد؛ زيرا ظاهر ظاهر است و حركت نفس، حركت در باطن و كشف حجب است. زيارت امام عليه‏السّلام بدون تحقّق معرفت و وصول به باطن ولايت چه فائده و خاصيّتى دارد؟ امام عليه‏السّلام كه بالاتر از پيامبر و رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم نيست. اين افرادى كه در زمان آن حضرت صبح و شام موفّق به زيارتش مى‏ شدند و در صف اوّل نماز جماعت او شركت مى ‏كردند، و جهت تبرّك آب وضوى پيغمبر بر يكديگر سبقت مى‏ جستند، پس از ارتحال آن حضرت كجا رفتند؟ و چه شدند و چه موقعيّتى در قبال صاحب ولايت علىّ بن أبى‏طالب أميرالمؤمنين عليه‏السّلام گرفتند؟

كجا رفت آن تمجيدها و تعريفها، كجا رفت آن خطبه ‏ها و نمازها، كجا رفت آن نصائح و موعظه ‏ها، كجا رفت آن كرامات و معجزه ‏ها، كجا رفت وحى و نزول ملائكه بر رسول خدا، كجا رفت آن مشاهده‏ ها و رؤيت ‏ها، كجا رفت آن فدايت شوم‏ها، چه شد آن همه تبليغ و بيست و سه سال در ميان مردم و با مردم بودن، چه شد آن همه سفارش به اهل البيت و عترت آن حضرت، چه شد واقعه روز غدير، و چه شد:

 إنّى تارِكٌ فيكُم الثّقلَيْن كتابَ اللهِ و عِترَتى أهلَ بَيتى، و إنَّهُما لَن يَفتَرقا حتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ! اينها كجا رفت؟(1)


اينها جائى نرفت و چيزى پس از مرگ رسول خدا تغيير نكرد و هيچ اتّفاقى نيفتاد، زيرا از اوّل نبود! از اوّل معرفت نبود، شناخت نبود. ايمان به كنه و سرّ و جان آنها رسوخ ننموده‏ بود. ظاهرى از ايمان و نمائى از آن را بهره‏مند شده بودند. ايمان آنها در مرتبه مثال و صور برزخى فقط متجلّى شده بود نه بيشتر؛ به ملكوت و سرّ آنان هنوز راه نيافته ‏بود. آنان رسول خدا را در قالب معجزات و خوارق عادات و كرامات و فتح و ظفر ظاهرى و عادى يافته بودند نه بيشتر. در هر جا كه اين امور محقّق و متبلور بود حضور داشتند، و همينكه مطلب خلاف از آب در مى‏ آمد حالت آنها نسبت به حضرت تغيير مى‏ كرد. تا وقتى جنگ به نفع مسلمين و فتح و ظفر با آنان بود شركت داشتند، و همينكه موردى بر خلاف انتظار بوقوع مى ‏پيوست در همه چيز، در خدا و رسول و ملائكه و دين و غيره شكّ و ترديد مى ‏نمودند.

فتح و ظفر در جنگى آنها را شادمان و اميدوار مى ‏كرد، و شكست در جاى ديگر موجب شكّ در حقائق ربوبى و جريان مشيّت و تقدير در عالم خلق مى ‏گشت. اگر معجزه و كرامتى از رسول خدا سرمى ‏زد همه براى هم نقل مى ‏كردند و به آن حضرت به چشم اعجاب و تحسين و رسالت مى ‏نگريستند، و اگر به بليّه و مصيبتى مبتلا مى ‏شدند چون بر خلاف انتظار بود تبدّل حال و مقال پيدا مى ‏نمودند.

عارف در سخنانش مردم را متوجّه اين حقيقت مى‏ كند و از ظاهر به سمت باطن و از احساس به سمت واقعيّت و از جاذبه‏ هاى مادّى به سمت جلوات ربوبى و انوار الهى هدايت مى ‏كند.                       

ديدن ظاهرى امام عليه ‏السّلام در مكتب عارف و اهل توحيد راهى ندارد. او دعوت به باطن و ولايت امام مى ‏كند، و معرفت حقيقى امام عليه‏السّلام نه شناسنامه ‏اى آنرا تبليغ و ترويج مى ‏دهد. اين همه رواياتى كه دلالت بر زيارت ائمّه عليهم ‏السّلام با معرفت و شناخت حقيقى آنان است به چه مقام و موقعيّتى هدايت مى‏ كنند و دلالت مى ‏نما يند؟ در اين رواياتى كه ميزان اجر و ثواب بر زيارت ائمّه عليهم ‏السّلام بر ميزان قرب و شناخت آنان مترتّب شده است مگر غير از اين است كه ارزش زيارت امام براساس معرفت است؟ آيا بين زيارت‏ امام رضا عليه‏السّلام كه در يك مرتبه با ثواب يك حج و يك عمره مقبوله برابرى مى ‏كند، و زيارت آن حضرت كه با ثواب هزار حج و عمره مقبوله برابرى مى ‏كند تفاوتى نيست؟ اگر هست در كجاست؟

اين ثواب‏ ها و درجاتى كه بر زيارت سيّد الشّهدا عليه‏السّلام مترتّب است و جدّاً انسان را به تحيّر مى ‏اندازد بر چه اساسى است؟ و چرا اين همه تفاوت در مراتب آن بچشم مى‏ خورد؟ و آيا بين زيارت يك فرد عادى كه هيچ اسمى و رسمى و شناختى و معرفتى از امام عليه‏السّلام ندارد، با آن كس كه نفسش مندكّ در نفس امام و روح و جانش و سرّش با آن حضرت معيّت بلكه اتّحاد پيدا نموده است تفاوتى ندارد؟ و آيا از جهت تقرّب بين فردى كه خارج از حرم است با اهل حرم اختلافى نيست؟ و آيا بين زيارتى كه حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه از حرم اجداد خود بعمل مى ‏آورند با زيارت افراد عادى فرقى وجود ندارد؟ در اينجاست كه به مغزى و لِمّ طريق اهل توحيد در كيفيّت معرّفى و ارائه طريق بسوى امام عليه‏ السّلام پى مى ‏بريم. عارف پيوسته به اعلى مرتبه شؤون و مراتب امام دعوت مى ‏كند، كه همان معرفت باطنى و شهود حقيقت ولايت و توحيد است؛ و غير عارف در مراتب مختلف از رؤيت ظاهرى و قضا و حوائج مادّى و صورى گرفته تا ادراك امام و شؤونات او و اكتساب فضايل معنوى در محدوده مثال و صورت و وصول به امور غريبه و كسب مراتب فعليّت از خرق عادات و اقتدار بر تصرّفات و اطّلاع بر مغيبات و انكشاف مجهولات و صدور امور غير عادى و غيره، كه تماماً از مراتب مادون حقيقت امام عليه‏ السّلام و باطن و كُنه و سرّ اوست. و البتّه امام به هر كس بمقتضاى خواست و اراده و سعه و ظرفيّت او خواهد داد و از هيچ فردى دريغ و امساك نخواهد داشت.

در مكتب عرفان رؤيت ظاهرى امام چندان تعريفى ندارد، و لذا هيچگاه در دستورات و برنامه‏هاى آنان اين مسأله به چشم نمى ‏خورد. رفتن به اين طرف و آن طرف براى زيارت امام زمان عليه‏السّلام چندان فضيلتى محسوب نمى ‏شود. حركت از بلاد بعيده براى تشرّف به مسجد جمكران، از اين جهت كه تكرّر آن موجب زيارت امام زمان عليه‏ السّلام شود توصيه نمى ‏شود. بيتوته در مسجد سهله در شبهاى چهارشنبه براى ديدن امام زمان در ميان اين طائفه ديده نشده است. اگر آنها به زيارت مسجد سهله مى ‏روند فقط به جهت تبرّك آن است، كه آن مكان مقدّس را منزل و منظر معشوق مى‏بينند و هر كسى كه عاشق محبوبى باشد به متعلّقات محبوب و آثار محبوب عشق مى‏ ورزد. او در آن مكان بدنبال حقيقت معشوق است، خواه او را ببيند و خواه نبيند!

 

نگاه آلی واستقلالی داشتن نسبت به امام علیه السلام و آثار مترتب بر آن

و لذا نظر اهل توحيد به آثارى همچون مسجد سهله و غيره نظر آلى است نه استقلالى. اهل توحيد امام زمان عليه‏السّلام را در همه نقاط على السّويه مى ‏بينند و به هر جا نظر مى‏ كنند عكس رخ او را جلوه ‏گر مى ‏يابند، و هر وجودى را در اين عالم ظهور حقيقت ولايت مى ‏دانند. آنها هميشه با امام مؤانست و مؤالفت و قِران دارند، و مكان خاصّى را براى آن حضرت قائل نمى ‏باشند، و به دنبال جلوه خاصّى از آن حضرت در زمان خاصّ و يا فضاى خاصّى نيستند؛ و اصلًا بدون معيّت و اتّحاد با آن حضرت يك لحظه از عمر خود را سپرى نمى ‏كنند. آنها نياز به مكان مخصوصى ندارند تا آن حضرت را زيارت كنند. زيارت آنها در مسجد سهله از باب ظهور جلوه خاصّ آن حضرت است نه براى ديدن او، و از باب تيمّن و تبرّك آثار آن حضرت است. ولذا ديگر شب چهارشنبه با ساير شبها و روزها براى آنها تفاوتى ندارد. آنها نيز به زيارت مسجد سهله مى ‏رفتند امّا نه براى زيارت امام عليه‏ السّلام، بلكه جهت تشرّف به مكانى كه عنايت و نظر آن بزرگوار به آنجا معطوف شده است. و اگر صد سال به آنجا بروند و حضرت را نبينند باز مى‏ روند و باز كسب فيض مى ‏كنند. آنها آنجا را منزل و مأواى محبوب مى ‏بينند و همچنان كه باطن آنها با آن حضرت معيّت دارد، ظاهرشان را نيز متبرّك به بركات ظاهرى آن حضرت مى‏ نمايند.

 

 نقل داستان تهجّد مرحوم حاج سيد احمد كربلائى در مسجد سهله از كتاب توحيد علمى و عينى

مرحوم والد قدّس الله سرّه در مقدّمه كتاب «توحيد علمى و عينى» در احوالات عارف كامل و فقيه نحرير آية الله العظمى نادره دهر حضرت حاج سيّد احمد كربلائى چنين مى ‏نگارند:

مرحوم آقا سيّد جمال الدّين براى حقير نقل كردند كه: در ايّام جوانى كه تحصيلات ايشان در اصفهان بوده است استاد و مربّى اخلاقى ايشان، مرحوم آخوند كاشى و مرحوم جهانگيرخان قشقائى بوده‏اند.

و چون به نجف اشرف مشرّف مى ‏شوند استادشان مرحوم آقا سيّد جواد بوده‏ است. و مى‏ فرمودند: او مردى سريع و پرمايه و پر محتوى بود و مى‏ گفت: اگر از عالم بالا به من اجازه دهند، در سر چهارراه ‏ها، چهارپايه مى‏گذارم و بر روى آن مى ‏ايستم و مردم را به توحيد و عرفان خداوندى مى‏ خوانم. و ديرى نپائيد كه به رحمت حق پيوست و من به مرحوم آية الله و مربّى اخلاقى: آقاى شيخ على محمّد نجف آبادى رجوع كردم و از او دستور مى‏ گرفتم. مدّتها از اين موضوع گذشت و من در تحت تعليم و تربيت او بودم؛ تا يك شب كه بر حسب معمول به مسجد سهله آمدم براى عبادت. و عادت من اين بود كه به دستور استاد هر وقت شبها به مسجد سهله مى ‏رفتم، اوّلًا نماز مغرب و عشاء را بجاى مى ‏آوردم و سپس اعمال وارده در مقامات مسجد را انجام مى ‏دادم، و پس از آن دستمالى را كه در آن نان و چيزى بود به عنوان غذا باز مى‏ كردم و مقدارى مى‏ خوردم، آنگاه قدرى استراحت نموده و مى‏ خوابيدم، و سپس چندين ساعت به اذان صبح مانده برمى ‏خواستم و مشغول نماز و دعا و ذكر و فكر مى ‏شدم؛ و در موقع اذان صبح نماز صبح را مى ‏گزاردم و تا اوّل طلوع آفتاب به بقيّه وظائف و اعمال خود ادامه مى ‏دادم، آنگاه به نجف مراجعت مى ‏نمودم.                     

در آن شب كه نماز مغرب و عشاء و اعمال مسجد را بجاى مى ‏آوردم و تقريباً دو ساعت از شب مى ‏گذشت، همينكه نشستم و دستمال خود را باز كردم تا چيزى بخورم، هنوز مشغول خوردن نشده بودم كه صداى مناجات و ناله‏اى بگوش من رسيد، و غير از من هم در اين مسجد تاريك احدى نبود.

اين صدا از ضلع شمالى، وسط ديوار مسجد، درست در مقابل و روبروى مقام مطهّر حضرت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه شروع شد، و بطورى جذّاب و گيرا و توأم با سوز و گداز و ناله و اشعار عربى و فارسى و مناجات‏ها و دعاهاى عالية المضامين بود كه بكلّى حال ما را و ذهن ما را متوجّه خود نمود. من نتوانستم يك لقمه از نان بخورم، و دستمال همينطور باز مانده بود و نتوانستم بخوابم و استراحت كنم، و نتوانستم به نماز شب و دعا و ذكر و فكر خود بپردازم؛ و همينطور متوجّه و منصرف بسوى او بودم.

صاحب صدا ساعتى گريه و مناجات داشت و سپس ساكت مى‏ شد. قدرى مى‏گذشت، دوباره مشغول خواندن و درد دل كردن مى ‏شد. باز آرام مى‏ گرفت و سپس ساعتى مشغول مى ‏شد و آرام مى‏ گرفت. و هر بار كه شروع مى‏ كرد به خواندن، چند قدمى جلوتر مى ‏آمد، بطورى كه قريب به اذان صبح كه رسيد در مقابل مقام مطهّر امام زمان ارواحنا فداه رسيده‏ بود. در اين حال خطاب به حضرت نموده و پس از گريه طولانى و سوز و ناله شديد و دلخراش اين اشعار را با تخاطب و گفتگوى با آن حضرت خواند:

         ما بدين در، نه پى حشمت و جاه آمده ‏ايم             از بد حادثه اينجا به پناه آمده ‏ايم‏

         رهرو منزل عشقيم و ز سر حدّعدم                     تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ‏ايم‏

         سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت                 به طلبكارى اين مهرگياه آمده ‏ايم‏

         با چنين گنج كه شد خازن او روح امين                به گدائى به در خانه شاه آمده ‏ايم‏

         لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست                كه در اين بحر كرم غرق گناه آمده‏ايم‏

         آبرو مى‏رود اى ابر خطاشوى ببار                        كه بديوان عمل نامه سياه آمده ‏ايم‏

         حافظ اين خرقه پشمينه بينداز كه ما                   از پى قافله با آتش آه آمده ‏ايم (2)

و ديگر ساكت شد و هيچ نگفت و در تاريكى چندين ركعت نماز گزارد تا سپيده صبح دميد. آنگاه نماز را بجاى آورده و مشغول به خود در تعقيبات و ذكر و فكر بود تا آفتاب دميد. آنوقت برخاست و از مسجد خارج شد. و من تمام آن شب را بيدار بودم و از همه كار و بار خود واماندم و مات و مبهوت وى بودم. چون خواستم از مسجد بيرون شوم، از سرخدمه آنجا كه اطاقش خارج از مسجد و در ضلع شرقى بود پرسيدم: اين شخص كه بود؟! آيا شما او را مى‏ شناسيد؟!

گفتند: آرى! اين مردى است به نام سيّد احمد كربلائى، بعضى از شبهاى خلوت كه در مسجد كسى نيست مى ‏آيد، و حال و وضعش همينطور است كه ديديد.

من كه به نجف آمدم و خدمت استاد آقا شيخ على محمّد رسيدم مطالب را مو بمو برايشان بيان كردم. ايشان برخاست و گفت: با من بيا! من در خدمت استاد رفتم. استاد در منزل آقا سيّد احمد وارد شد و دست مرا در دست او گذارد و گفت: از اين به بعد مربّى اخلاقى و استاد عرفانى تو ايشان است، بايد از او دستور بگيرى و از او متابعت بنمائى!(3)

 توجّه به ظاهر امام عليه السّلام نفس را از ادراك سرّ ولايت باز مى ‏دارد

از اين حكايت معلوم است كه اوّلًا: اساتيد عرفان و توحيد نسبت به حضور در اين امكنه كه تعلّق به حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه دارد تا چه حدّاهتمام و رغبت داشتند و خود و شاگردان را دعوت به اين امكنه مقدّسه مى ‏نمودند. ثانياً: وقت خاصّى براى حضور در اين امكنه نمى ‏شناختند و مانند ساير افراد كه شب چهارشنبه را جهت رؤيت آن حضرت قائل‏اند، نفس حضور در اين فضاى مقدّس را مغتنم مى‏شمردند نه وقت خاصّ جهت رؤيت ظاهرى را. ثالثاً: مقصود و منظور ايشان از حضور صرفاً تقرّب باطنى و انس معنوى و مناجات و خلوت نفس و روح و سرّ با حقيقت آن حضرت بوده است نه صرف زيارت ظاهرى و صورى؛ و لذا اوقاتى را انتخاب مى‏ كردند كه مسجد خلوت باشد و كسى مزاحم حال و كار و ذكر و فكر آنان نشود.

مرحوم والد رضوان الله عليه در مدّت اقامت در نجف اشرف اغلب شبهاى پنجشنبه را در مسجد سهله به بيتوته اختصاص مى ‏دادند، زيرا شبهاى چهارشنبه شب درسى و تحصيلى بود و رفتن به مسجد سهله موجب تعطيل دروس شب و روز چهارشنبه مى ‏شد. علاوه در شب چهارشنبه ازدحام جمعيّت كه براى تشرّف ظاهرى خدمت حضرت گرد مى‏ آيند مانع خلوت و جمعيّت خاطر و فكر و استفاده بيشتر خواهد شد.

مرحوم حدّاد رضوان الله عليه كراراً به مسجد سهله در اوقات مختلف تشرّف حاصل مى‏ نمود و كسب فيض مى‏ كرد. استاد ايشان مرحوم قاضى قدّس الله سرّه مدّت‏ها در مسجد سهله رفت و آمد داشت تا اينكه در آنجا براى ايشان فتح باب حاصل شد و به ادراك حقيقت ولايت حضرت صاحب الأمر نايل آمد.

بنابراين سرّ اينكه اولياى الهى وجهه كلمات و سخنان خود را بسوى ادراك كنه ولايت و حقيقت معرفت امام عليه ‏السّلام قرار داده‏اند اينست كه: توجّه به ظاهر امام و سوق افراد به سمت رؤيت ظاهرى و تشرّف صورى و مادّى، نفس را از ادراك فيض حقيقت و سرّ ولايت باز مى ‏دارد؛ و از آنجا كه نفس انسان از جهت آنكه به عالم صور و ظواهر و عالم تخيّل و توهّم بيش ازجنبه ملكوت و حيثيّت عقلانى خود انس و الفت دارد، و بواسطه انغمار در كثرات و توهّمات و تخيّلات فاصله او تا حقيقت عالم وجود و عوالم مافوق صورت و مثال بسيار بعيد است، لذا شوق و رغبت او به سمت و سوى امور صورى و مثالى و خوارق عادات و امور محسوسه چشم پر كن و برخوردار از جاذبه‏هاى صورى، بسيار بيش از امور ملكوتى و معنوى و عقلانى و نورانى و حقائق بدون صورت و تماماً معنى مى ‏باشد. لذا تمام همّ و غمّ اهل توحيد در بيان ربط و اتّصال به مبدأ ولايت بر محور معرفت باطنى و شناخت عوالم قلب و نفس صاحب ولايت است نه بر محور ديدن و رؤيت ظاهر. لذا در مجالس مرحوم حدّاد و حضرت والد قدّس الله سرّهما هيچگاه سخن از ديدن ظاهرى امام زمان ارواحنا فداه نبوده است، و بنده در تمام مدّت عمر خود ياد ندارم كه راجع به ديدن آن حضرت سخنى بميان آورند، و شاگردان خود را جهت زيارت آن حضرت تشويق و ترغيب كرده باشند، و يا دستورى و ذكرى و برنامه‏اى براى تشرّف خدمت آن حضرت داده باشند.

حقير در ايّامى كه در معيّت والد معظّم پس از سفر از حجّ بيت الله الحرام به عتبات عاليات مشرّف شده بوديم، روزى به حضرت آقاى حدّاد روحى فداه عرض كردم: براى تشرّف خدمت حضرت صاحب الأمر چه دستورى مى ‏فرمائيد؟

ايشان فرمودند: مقصد و مقصود اصلى ادراك ولايت آن حضرت و شناخت حقيقت آن حضرت است، و الّا ديدن ظاهرى امام عليه‏السّلام كه بدون توجّه به آن مقصود مطلبى را حاصل نمى ‏نمايد؛ امّا در عين حال اگر شما خواستيد تشرّف ظاهرى نيز خدمت آن حضرت حاصل نمائيد اين دستور را بمدّت بيست شب انجام دهيد آن حضرت را خواهيد ديد. و حقير چون ديدم كه لياقت ادراك حضور آن بزرگوار را ندارم از انجام آن عمل خوددارى ورزيدم، و

مآل امر خود را به خود صاحب ولايت واگذار نمودم، (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه)(4)

 

 كلام مرحوم علّامه ناظر بر معرفت حقيقت امام است نه تشرّف بحضور بدن عنصرى‏

مرحوم والد رضوان الله عليه در جلد پنجم كتاب «امام شناسى» مطالبى را بس نفيس در اين موضوع آورده‏اند كه ما در اينجا ذكر مى‏ كنيم: وجود مقدّس حضرت بقيّة الله عجّل الله تعالى فرجه آينه تمام نماى حقّ است؛ بايد در آن آينه حقّ را ديد نه خود را، چون خودى ندارد، و نمى‏توان بدون آينه حقّ را ديد، چون بدون آينه حقّ قابل ديدن نيست. و بنابراين حتماً بايد حقّ را از راه و از طريق و از آينه و آيه آن ولىّ اعظم جست و بسوى او در تكاپو بود.

در دعاها و مناجات‏ها مخاطب خداست، از راه آن حضرت و از سبيل و صراط آن حضرت، و لهذا اگر به خود آن حضرت هم عرض حاجت كنيم و او را مخاطب قرار دهيم، بايد متوجّه باشيم كه عنوان استقلال به خود نگيرد و جامه استقلال به خود نپوشد؛ بلكه عنوان وساطت و مرآتيّت و آيتيّت پيوسته در ذهن و در مدّ نظر باشد. و در حقيقت باز هم خداوند را مخاطب قرار داده‏ايم؛ چون آينه و مرآت بما هو مرآة قابل نظر استقلالى نيست بلكه نظر تبعى است، و نظر استقلالى به همان صورت منعكس در آن بازگشت مى‏كند.

اين مسأله از مهمترين مسائل باب عرفان و توحيد است كه كثرات اين عالم تنافى با وحدت ذات حقّ ندارند، زيرا وحدت اصلى، و كثرات تبعى و ظلّى و مرآتى است. و مسأله ولايت به خوبى روشن مى‏شود كه حقيقت ولايت همان حقيقت توحيد است، و قدرت و عظمت و علم و احاطه امام عين قدرت و عظمت و علم و احاطه حقّ است تبارك و تعالى، دوئيّتى در بين نيست و اثنينيّتى وجود ندارد. بلكه خواستن از خدا بدون عنوان وساطت و مرآتيّت امام معنى ندارد؛ و خواستن از امام مستقلًّا بدون عنوان وساطت و مرآتيّت براى ذات اقدس حقّ نيز معنى ندارد.

 و در حقيقت خواستن از امام و خواستن از خدا يك چيز است، نه تنها يك چيز در لفظ و عبارت و از لحاظ ادبيّت و بيان، بلكه از لحاظ حقيقت و متن واقع، چون غير از خدا چيزى نيست. تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الْجَلالِ وَ الْإِكْرام.(5)

اين دو طائفه (وهّابيّه و شيخيّه) هر دو به خطا رفته‏اند، زيرا اگر از ممكنات چه مادّى و چه مجرّد عنوان مرآتيّت را برداريم، و چه به آنها عنوان استقلال بدهيم هر دو غلط است. و صحيح آن است كه نه اين است و نه آن، بلكه موجودات داراى اثر حقّ هستند و صاحب صفات حقّ هستند و مظاهر و مجالى ذات و اسماء حسنى و صفات علياى او مى‏باشند.

مذهب وهّابيّه به جبر و مذهب شيخيّه به تفويض گرايش دارد و هر دو غلط است، بل أمرٌ بينَ الأمرَين و منزِلةٌ بينَ المنزلتَين (6) و آن طلوع نور ذات اقدس حقّ است در كثرات مادّيه و مجرّده.

مذهب وهّابيّه انكار قدرت و علم حقّ را در موجودات مى ‏كند، و مذهب شيخيّه انكار قدرت و علم حقّ را در ذات خود حقّ؛ پس هر كدام از اين دو مذهب به تعطيل گرويده‏اند و اين هر دو غلط است.

وجود حضرت حجّة بن الحسن ارواحنا فداه ظهور اتمّ حقّ‏و مجلاى اكمل ذات حضرت ذوالجلال است؛ مقصد خداست و آن حضرت رهبر و رهنماست. و ما اگر در توسّلاتمان به آن حضرت مستقلًّا نظر كنيم و لقاء و ديدار او را مستقلًّا بخواهيم، نه به فيض او نائل مى‏شويم و نه به لقاء خدا و زيارت حضرت محبوب.

امّا به فيض او نمى‏ رسيم چون وجودش استقلالى نيست، و ما به دنبال وجود استقلالى رفته ‏ايم، و امّا به لقاء خدا نمى‏رسيم چون به دنبال خدا نرفته‏ايم و در آن حضرت خدا را نديده‏ايم.

و لهذا اكثر افرادى كه در عشق حضرت ولىّ عصر مى‏ سوزند، و اگر هم موفّق به زيارت شوند باز هم از مقاصد دنيّه و جزئيّه و حوائج مادّيه و معنويّه تجاوز نمى ‏كنند. روى اين اصل است كه آن حضرت را مرآت و آيه حقّ نپنداشته‏اند، وگرنه به مجرّد ديدن بايد خدا را ببينند و از وصال آن حضرت به وصال حقّ نائل آيند، نه آنكه باز خود آن حضرت حجابى بين آنان و بين حقّ شود و از او تقاضاى حاجات دنيويّه و آمرزش گناهان و اصلاح امور را تمنّى نمايند. چه بسيارى از افراد كه به محضرش مشرّف شده‏اند و آن حضرت را هم شناخته‏اند، ولى از عرض اين گونه حاجات احتراز نكرده و همين چيزها را خواسته‏اند. پس در حقيقت نشناخته‏اند زيرا معرفت به او معرفت به خداست؛ مَن عَرفَكُم فقدْ عرَف اللَهَ.(7)

هر كس بخواهد خدمت او برسد بايد تزكيه نفس كند و به تطهير سرّ و اندرون خود اشتغال ورزد؛ و در اين صورت به لقاى خدا مى‏ رسد كه لازمه‏اش لقاء آن حضرت است. و به لقاى آن حضرت مى‏رسد كه بالملازمه لقاى خدا را يافته است، گرچه در عالم طبيعت و خارج مشرّف به شرف حضور بدن عنصرى آن حضرت نشده باشد. پس عمده كار، معرفت به حقيقت آن حضرت است نه تشرّف به حضور بدن مادّى و طبيعى. از تشرّف به حضور مادّى و طبيعى فقط به همين مقدار بهره مى ‏گيرد، ولى از تشرّف به حضور حقيقت و ولايت آن حضرت سِرّش پاك مى ‏شود و به لقاء حضرت محبوب، خداوند متعال فائز مى ‏گردد. لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُون

علّامه بحر العلوم قدّس الله نفسه، عمرى را در مجاهده با نفس امّاره و تزكيه سرّ و تطهير نفس براى عرفان الهى و وصول به مقام معرفت و فناء و اندكاك در ذات حضرت حقّ بسر آورد، و از «رساله‏سير و سلوك» او مقام او در مراحل و منازل عرفان مشهود است. او كه به خدمتش مشرّف مى‏گشت با اين ديده بود، با ديده حقّ بين نه با ديده خود بين..

         حق بين نظرى بايد تا روى تو را بيند             چشمى كه بود خودبين كى روى تو را بيند؟

از آن مرحوم حكايت كرده‏اند كه روزى چون اذن دخول براى تشرّف به حرم مبارك حضرت سيّد الشّهداء عليه‏السّلام را خوانده، همينكه مى‏خواست داخل شود ايستاد و خيره به گوشه حرم مطهّر مى ‏نگريست، و مدّتى به همين منوال بود و با خود اين بيت را زمزمه مى ‏كرد:

         چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن             به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن

بعداً از علّت توقّفش پرسيدند، در پاسخ گفت: حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه در زاويه حرم مطهّر نشسته بودند و مشغول تلاوت قرآن بودند. اين است معناى وصول و اين است حقيقت آيتيّت و مرآتيّت. و ما بايد در اعتقاداتمان درست بكوشيم و به وجه احسن بر پايه اصالت واقع پايه گذارى كنيم.(8)

 

  آنچه در زمان غيبت بر آن تأكيد شده مسأله تهيّؤ و ثبات در دين است‏

بارى صحبت از زمان ظهور حضرت و تعيين وقت ظهور و پرداختن به ذكر خوابها و مكاشفات و امور غير عادّيه در اين جهت تماماًخلاف مكتب اهل بيت عليهم‏ السّلام و طريق مستقيم و مسير قويم اولياى الهى و عرفاى بالله است. در مكتب تشيّع ظهور ولايت بر نفس انسان داراى ارزش و اعتبار است نه صرف ظهور ظاهرى و صورى امام عليه‏السّلام. آنچه كه در روايات از حضرات معصومين عليهم ‏السّلام بر آن تأكيد و اصرار شده است مسأله انتظار و تهيّؤ روحى و آمادگى براى ادراك ظهور است. بدون تحصيل آمادگى روحى و وصول به مرحله انقياد و تعبّد و اطاعت محض از ولىّ زمان، ظهور او چه فائده‏اى براى‏ ما دارد؟ مگر ظهور او از ظهور پيامبر اكرم مهمتر است؟ و ديديم كه مردم زمان رسول اكرم با آن حضرت چه كردند و پس از او چه جنايتى بر ذريّه او وارد آوردند! و چگونه حقّ رسالت را ادا كردند و پاداش پيامبر را پرداخت نمودند !

بلى آنچه كه مسلّم است از مسأله ظهور آنست كه حكومت، حكومت عدل و انصاف خواهد شد و كسى جرأت تعدّى و تجاوز به حريم ديگرى را نخواهد داشت. و همه در هر مرحله‏اى كه هستند بدون هيچ رادع و مانعى به آن فعليّت و نقطه اختيار و انتخاب خود خواهند رسيد. و امّا اينكه با ظهور آن حضرت همه به مرتبه كمال مى‏رسند و چه بخواهند يا نخواهند جهات مفقوده در وجود آنان متحقّق و استعدادات به فعليّت برسد، اين خلاف عدل الهى و مغاير با موازين عالم تربيت و تشريع است و چنين مسأله‏اى واقع نخواهد شد.

علىّ بن ابراهيم از حسين بن خالد از امام رضا عليه‏السّلام از آباء خود از أميرالمؤمنين عليه‏السّلام نقل مى‏ كند كه خطاب به فرزندش حضرت أبى‏عبدالله الحسين عليه‏السّلام فرمود:

التّاسِعُ مِن وُلدكَ يا حسينُ هُو القآئمُ بالحقِّ و المُظهرُ للدّينِ و الباسطُ للعَدلِ. قالَ الحُسين عليه‏السّلام: و إنّ‏ذلك لكآئنٌ؟ فقال: إى والَّذى بَعثَ محمّدًا بالنُبوّةِ واصطَفاهُ علَى جميعِ البَريّةِ ! ولكِن بعدَ غَيبَةٍ و حَيرَةٍ لا يَثبتُ فيها علَى دينهِ إلّا المُخلصونَ و المباشرونَ لِروحِ اليقينِ، الَّذينَ أخَذ اللهُ ميثاقَهم بولايَتنا و كتَبَ فى قلوبِهمُ الإيمانَ‏و أيَّدهُم بروحٍ منهُ. (9)

 « نهمين فرزند از ذرّيه تو اى حسين، اوست قائم به حقّ و آشكار كننده دين و گستراننده عدل. سپس امام حسين عليه‏السّلام عرض كرد: آيا اين مسأله‏ خواهد شد؟ أميرالمؤمنين عليه‏السّلام فرمود: بلى قسم به آن ذاتى كه محمّد را به نبوّت برگزيد و او را بر جميع خلائق فضيلت بخشيد! وليكن اين ظهور پس از غيبت و تحيّرى واقع خواهد شد كه در اين مدّت هيچ فردى بر دين خود ثابت نخواهد ماند مگر مخلصين، و كسانى كه با روح يقين و ايمان مرتبه اعلى قرين و مصاحبت داشته‏اند؛ آن كسانى كه خداوند از آنها بر ولايت ما عهد و پيمان گرفته است و ايمان را بر دلهاى آنان مكتوب نموده است و آنان را به تأييدات روحانيّه و ربّانيّه خود مؤيّد گردانيده است.»

در اين روايت اصحاب امام عليه‏السّلام مخلصين و برگزيدگان از شيعه قلمداد شده‏اند نه هر كس ديگر، و بشارت ادراك حقيقت ولايت فقط به اين دسته از افراد داده شده است.

در روايت ديگر، عبدالعظيم حسنى از محمّد بن علىّ بن موسى عليه‏السّلام از آباء خود از اميرالمؤمنين عليهم‏السّلام روايت مى ‏كند كه فرمود:

لِلقآئمِ مِنّا غَيبةٌ أمَدُها طَويلٌ. كأنّى بِالشّيعةِ يَجولونَ جَوَلانَ النّعمِ فى غَيبته، يَطلُبونَ المَرعَى فَلا يَجِدونَه. ألَا فَمَن ثَبتَ منهُم علَى دينِه و لَم يَقْسُ قَلبُه لِطولِ مُدّةِ غَيبةِ إمامهِ فهو مَعى فى دَرَجتى يومَ القِيمةِ.(10)

« براى قائم از ما غيبتى است بسيار طولانى. گويا من هم اكنون شيعه را مى ‏نگرم كه مانند گوسفندان در بيابان به هر طرف به دنبال مأمنى جهت چِرا و تفرّج هستند ولى جائى را بدين جهت پيدا نمى ‏كنند. آگاه باشيد كسى كه در اين موقعيّت بر دين خود ثابت و استوار باشد و قلب او بواسطه طول مدّت غيبت سفت و قسىّ نشده باشد او با من است در روز قيامت در همان درجه و مقامى كه من هستم.»

 

تعيين وقت ظهور وارد نمودن افراد است در عالم وهم و خيال‏

آيا پرداختن به مسأله ظهور و مردم را به اين مطالب سرگرم كردن آنان را به اين درجه مى‏ رساند؟ اينكه ما هِى بنشينيم و به مردم وعده دهيم كه در سال ديگر يا در سال ديگر حضرت ظهور مى ‏كند و موجب ابتهاج مردم و شادى و مسرّت مجازى آنها شويم و اوقات آنها را با اين سخنان تلف كنيم چه حاصلى در پى خواهد داشت؟

مگر ائمّه عليهم‏السّلام نفرمودند: كذَبَ الوَقّاتونَ! كسى نمى ‏تواند وقتى و حدّى براى ظهور تعيين كند. آنوقت چگونه ما مى‏ توانيم به خود جرأت بدهيم و از مسأله‏اى كه علم آنرا فقط خداى متعال و وليّش مى ‏داند، براى مردم رَجماً بالغيب تيرى در تاريكى بپرانيم و آنان را ساده‏لوحانه دلخوش نمائيم و آن حقيقت و واقعيّت والا را از آنان مخفى كنيم و از آن مطلبى بزبان نياوريم. صحبت از ظهور حضرت در صورت عدم وجود ما در زمان ظهور چه دردى از ما دوا خواهد ساخت؟ مگر ما به مدّت زمان حيات خود واقفيم كه دل به ادراك زمان ظهور خوش نمائيم و پيوسته به انتظار ادراك آن عمر را بپايان برسانيم؟ تازه تمام اين مطالب در صورتى است كه اين اخبارها و سخنان راست باشد، و در صورت خلاف مسأله صورت ديگرى پيدا خواهد نمود.

 

دیدار با یکی از تعیین کنندگان زمان ظهور

حدود چند سال پيش حقير به اتّفاق يكى از دوستان جهت زيارت حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها به قم مشرّف شديم. در ضمن زيارت، آن شخص به من گفت: مايلم از فلان عالم كه مى ‏گويند نسبت به مسائل ظهور حضرت و ارتباط با آن حضرت مطالبى دارد ديدن كنم، آيا شما موافقيد با من بديدن ايشان برويم؟ عرض كردم: مانعى ندارد؛ امّا بدانيد آنچه را شما بدنبال آن هستيد در اينجا نخواهيد يافت. بالأخره با اصرار آن دوست بديدن آن شخص‏ محترم براه افتاديم. تابستان بود و هوا بسيار گرم؛ ساعت حدود 6 بعدازظهر بود كه به منزل ايشان رسيديم. در زديم، خود آن عالم محترم درب را باز نمودند؛ سلام نموديم و درخواست ملاقات كرديم ايشان درحاليكه مشخّص بود از تعب حرارت تابستان در اذيّت و التهاب مى‏ باشند پاسخ دادند: فقط بمدّت پنج دقيقه مى ‏توانم ملاقات كنم. عرض كرديم: اشكالى ندارد. وارد شديم و در اطاق نشستيم. ايشان شروع كردند به صحبت، و از مكاشفات و قضايائى كه حاكى از تعيين زمان ظهور بود به مدّت قريب دو ساعت براى ما صحبت كردند! در اين وقت افراد ديگرى نيز به جمع ما پيوستند و مجلس تقريباً حدود ده نفر جمعيّت داشت. پس از اتمام سخنان ايشان، من رو كردم به آن عالم محترم و عرض كردم: اگر اجازه مى‏فرمائيد سؤالى از حضورتان دارم. فرمودند: بفرمائيد! عرض كردم: الآن حدود دو ساعت است كه ما خدمت شما هستيم و در تمام اين مدّت صحبت از زمان ظهور و نقل مكاشفات و خوابها و بيان بعضى از امور غير عادى در اين زمينه بود، حال سؤال من اينست كه: آيا شما نسبت به صحّت و اتقان اين خوابها و مكاشفات علم داريد يا خير؟ فرمودند: خير من علم ندارم. عرض كردم: پس بر چه اساسى و چه دليل شرعى شما اين مطالب را به مردم مى ‏گوئيد؟ شما بعنوان يك عالم دينى مطالبى را به مردم مى‏گوئيد كه خود به صحّت آن اطمينان نداريد، اين صحيح است؟ و بر فرض صحّتِ اين خوابها و مكاشفات آيا نقل اين مطالب مورد رضا و امضاى ائمّه عليهم‏السّلام مى‏باشد؟ و اگر هست چرا خود آنها تعيين نكردند و وقت خاصّى براى آن معيّن نكردند؟ مثلًا بگويند: در سنه فلان و ماه فلان و روز فلان ظهور آن حضرت قطعى خواهد بود. چرا يك همچنين مطلبى وجود ندارد، و چرا فقط به ذكر كلّيّاتى اكتفاء كرده‏اند؟

ايشان در جواب فرمودند: شايد مصلحت اقتضاء مى‏ كرد كه آن حضرات وقت دقيقى را براى اين مسأله تعيين نكنند. حقير عرض كردم: آيا همان مصلحت اقتضاء نميكند كه شما هم تعيين نكنيد و بگذاريد امور بر جرى عادى خود به سمت رشد و كمال استمرار يابد؟ تازه شما خود اعتراف كرديد كه علم به صحّت و سقم اين مسائل نداريد!

در اينجا ايشان سكوت كردند و ديگر هيچ صحبتى نكردند و ما هم خداحافظى كرده از منزل بيرون آمديم. پس از خروج از منزل، آن رفيق ما كه بسيار مشتاق زيارت اين عالم بود روكرد به من و گفت: فلانى حالا مى‏ فهمم كه پدر تو چه حقّ بزرگى بر گردن ما دارد و ما از آن بكلّى غافليم. او كجا و اينها كجا! صحبت او كجا و مطالب اين جماعت كجا! هدايت و ارشاد او كجا و مسائل و رهنمودهاى اينها كجا! انسان تا بعضى از مسائل را با چشم خود نبيند باور نمى‏كند.

من رو كردم به آن شخص و گفتم: من حيا كردم به آن عالم محترم بگويم كه خود حقير از شما وقت خاصّى را جهت ظهور حضرت شنيدم و الآن سالهاست كه از آن تاريخ مى‏ گذرد و هنوز ظهور محقّق نشده است؛ آيا اين صحيح است؟ و مگر مطلب ديگرى وجود ندارد كه ما بيائيم و به اين مطالب بپردازيم؟ و مردم را گيج و گنگ و پا در هوا در عالم تخيّل و اوهام رها سازيم و با وعده‏هاى سر خرمن عمر و وقت آنان را به انتظار واهى و بى‏اساس بگذرانيم؟ و هر وقت كه از آن وعده تخلّف شد بگوئيم بدا حاصل شده است و دوباره وعده ديگرى و بدائى ديگر، إلى آخره ...

عزيز من بدا حاصل نشده است و هيچ مسأله‏اى تغيير پيدا نكرده است، بلكه جهل و بى ‏اطّلاعى اين افراد اثبات شده است. چه كسى از شما خواسته به اين امورى كه هيچ ارتباطى به شما ندارد وارد شوى و خلقى را در حيرت و

سرگردانى قرار دهى؟ مانند فردى ديگر و عالمى ديگر در يكى از شهرستانها كه به مردم وعده مى‏داد كه پس از جنگى كه در منطقه در گرفته است حضرت ظهور خواهند كرد، و وقتى خلاف آن ثابت شد گفته بود: بدا حاصل شده است، و موعد را به وقت ديگرى موكول نموده بود. و عجب از اين خلق عوام و بى‏تدبّر و بى‏ادراك كه هنوز به اين سخنها دل خوش مى‏ كنند و هنوز پاى صحبت اينان مى‏نشينند، و با اينكه دروغ و خلافش ثابت شده است باز دست از سر اینها بر نمی دارند واز دور این افراد کنار نمی روند.

 با كسب معرفت حقيقى صاحب ولايت موانع حضور و ظهور برداشته مى‏ شود

آرى اينست فرق بين عارف و غير، و بين اهل توحيد و ساير افراد از هر طبقه و دسته. در مكتب عرفان وصول به كنه امام مطرح است نه ظهور آن، و شناخت واقعى خود امام محطّ بحث و دستور است نه رؤيت عادى و صورى آن. و بر اين اساس است كه فرد رشد مى‏كند و توجّه خود را به سمت حقيقت و باطن امام عليه‏السّلام قرار مى ‏دهد و روح خود را به روح او و قلب خود را فانى در قلب امام مى ‏گرداند و كم‏ كم با انطباق امور و وظائف و تكاليف، مراتب تجرّد و تزكيه را يكى پس از ديگرى طى مى ‏نمايد تا به مرتبه يقين و شهود و اندكاك و فناء و محو در ذات و نفس صاحب ولايت گردد.

خود آن حضرت در خطابشان به شيخ مفيد مى‏ فرمايند:

ولو أنَ‏ أشياعَنا وَفّقهمُ اللهُ لِطاعتهِ عَلى اجتِماعٍ مِن القلوبِ فى الوَفآء بالعَهدِ عَليهِم لَما تأخَّرَ عنهُم اليُمن بِلقآئِنا، وَ لَتَعجَّلَتْ لَهُم السَّعادةُ بمُشاهَدتِنا علَى حقِ‏ المَعرفةِ و صِدقِها منهُم بِنا. فما يحبِسُنا عنهُم إلّا ما يَتّصلُ بِنا مِمّا نَكرهُهُ و لا نُؤثِرهُ منهم .(11)

 « و اگر چنانچه پيروان و شيعيان ما كه خداوند ايشان را بر طاعت خويش موفّق گرداند دلهاى خود را به هم پيوسته و متّحد مى ‏گردانيدند بر اساس وفاء به عهدى كه بسته بودند نسبت به ولايت ما و حمايت و پشتيبانى از ولايت و لوازم آن، توفيق زيارت و لقاء ما از آنان فوت نمى‏ گرديد؛ و سعادت مشاهده ما با معرفت تامّ و كامل و صدق آنها نسبت به ما نصيب ايشان مى ‏گرديد. پس هيچ امرى موجب حرمان آنها از فيض حضور ما نيست مگر آن اعمال و كردارى كه از آنان سر مى‏زند و موجب تكدّر خاطر ما را فراهم مى‏آ ورد و ما از ايشان انتظار نداريم.»

حضرت در اين پيام علّت حرمت زيارت و مشاهده شيعيان را عدم توجّه به تكاليف شرعيّه و صدور امور منهيّه از ايشان مى ‏دانند، كه موجب مى‏شود توفيق زيارت و حضور امام عليه‏السّلام از آنان سلب گردد. و اگر چنانچه همانها به مرتبه معرفت حقيقى صاحب ولايت نائل شوند ديگر هيچ رادع و مانعى جهت كسب فيض از محضر حضرتش وجود ندارد. بارى سخن در اين وادى بسيار است و تفصيل كلام را بحول و قوّه‏الهى به جاى خود موكول مى ‏نمائيم‏.(12)

والسلام

1. امام شناسى، ج 13، ص 222 به نقل از حاكم در «مستدرك»، و در ص 234 از «فرائد السّمطَين» حمّوئى و صدوق در «إكمال الدّين»: «من در ميان شما دو چيز ارزشمند و گرانقدر باقى مى ‏گذارم: كتاب خدا و اهل بيت خودم را. و آن دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا اينكه در روز قيامت در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»

2. ديوان خواجه حافظ؛ طبع پژمان بختيارى، غزل 347، ص 155.

3. توحيد علمى و عينى، از ص 20 الى 23.

4. سوره الأعراف (7) قسمتى از آيه 43

5. سوره رحمن آیه 78.

6. كافى، ج 1، ص 159، حديث 9 و 13؛ توحيد صدوق، ص 360، حديث 3 و 8.

7. «كامل الزّيارات» ص 303 و ص 315؛ «البلد الأمين» ص 297.

8. امام شناسى، ج 5، ص 180.

9. كمال الدّين و تمام النّعمة، الباب السادس و العشرون، حديث 16، ج 1، ص 304؛ و بحارالأنوار، ج 51، ص 110 به نقل از «كمال الدّين و تمام النّعمة».

10. كمال الدّين و تمام النّعمة، الباب السادس و العشرون، حديث 14، ج 1، ص 303.

11. كمال الدّين و تمام النّعمة، الباب السادس و العشرون، حديث 16، ج 1، ص 304؛ و بحارالأنوار، ج 51، ص 110 به نقل از «كمال الدّين و تمام النّعمة».

12.اسرار ملکوت ج دوم، ص 214 ص 226.

 

 

 

چاپ ارسال به دوستان
 
نظرسنجی
نام:    
پست الکترونیک:    
تاریخ    
موضوع:    
متن:    

کد یا نوشته ای را که در این عکس می بینید دقیقا وارد کنید

اگر در دیدن این کد مشکل دارید با مدیر سایت تماس بگیرید 
نمایش کد جدید

 
 

کلیه حقوق در انحصار پرتال متقین میباشد. استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

© 2008 All rights Reserved. www.Motaghin.com


Links | Login | SiteMap | ContactUs | Home
عربی فارسی انگلیسی