زمان باقی مانده تا
10:23:23

  فروشگاه اینترنتی پخش زنده گالری تصاویر آرشیو پرسش و پاسخ بانك صوت کتابخانه ارتباط با ما صفحه اصلي
  پنجشنبه  31 خرداد 1398 - الخمیس  16 شوال  1440 - Thers  20 Jun 2019
منوی سایت    
کتابخانه متقین    
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
كتاب المتقين
گالری تصاویر    
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
گالري
صفحه اصلی   آرشيو  > تازه ترين مطالب > اميرالمؤمنين عليه السّلام ميزان اعمال مى باشند(2)

اميرالمؤمنين عليه السّلام ميزان اعمال مى باشند(2)


_______________________________________________________________

هو العليم

امير المؤمنين عليه السّلام ميزان اعمال مى باشند(2)

موعظه، روز جمعه 21 ماه رمضان ، سال 1398 هجرى قمرى

حضرت علامه آية الله حاج سيّد محمّد حسين حسينى طهرانى

_______________________________________________________________

دانلود فایل پی دی اف دانلود پی دی اف موبایل

 

1- تفسير آيه شريفه :  لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان

2. «بيّنه» و «كتاب» و «ميزان» كدامند؟

3. الفاظ براى معانى عامه وضع شده اند، مانند چراغ و نور و..

4- مراد از كتاب توراة، انجيل و قرآن است.

5-«ميزان» درجه إدراك و شناخت و ملكات كسى است كه پاسدار كتاب خدا و عامل به آن است.

6- مراد از «ميزان» در آيه «وَالسَّمآءِ رَفَعَها و وَضَعَ الميزان ...» أميرالمؤمنين است.

7- برخى از فضائل و مناقب أميرالمؤمنين عليه السّلام

8- عفو أميرالمؤمنين عليه السّلام از ابن ملجم عالم را مات و مبهوت نمود.

9- عفو و أغماض سيّد الشّهداء عليه السّلام ميزان است.

10- عدل أميرالمؤمنين با برادر وغيره «ميزان» است.

11- داستان عاريه گرفتن يكى از دختران أميرالمؤمنين گلوبند را از بيت المال و برخورد حضرت با او.

12- داستان بيرون آوردن تير از پاى أميرالمؤمنين در حال نماز.

13- جهاد أميرالمؤمنين وفداكارى آن حضرت «ميزان» است.

14- أفضليّت أميرالمؤمنين عليه السّلام از ملائكه مقرّبين وأنبياء مرسلين.

15- أفراديكه به أميرالمؤمنين شبيه باشند، به يك لحظه از تمام عوالم عبور مى كنند.

16- سه معجزه أ ميرالمؤمنين عليه السّلام به نقل از إبن شهر آشوب مازندرانى.

                        

      بسم الله الرّحمن الرّحيم‏

 بارِئِ الخَلائقِ أجمَعين، باعِثِ الأنبياءِ و المُرسَلين‏

  و الصّلاة و السّلامُ على أشرَفِ السُّفَراءِ المُكَرَّمين، خاتَمِ الأنبياءِ و المُرسَلين‏

  حَبيبِ إلهِ العالمين، أبِى القاسمِ مُحمّد و على ءالهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين‏

  و لعنة اللهِ على أعدائهِم أجمَعين مِن الآنِ إلى قيامِ يَومِ الدِّين‏

قَالَ اللَهُ الْحَكِيمُ فِى كِتَابِهِ الْكَرِيمِ:

لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط  (سوره الحديد ، صدر آيه 25.)

 «ما پيغمبران را فرستاديم با حجّت، بيّنه، معجزه، آيات و دلائلى كه دلالت داشت ارتباط آنها را با عالم ملكوت؛ و با آنها كتاب و ميزان (يعنى ترازو) فرستاديم براى اينكه مردم به قسط و عدالت رفتار كنند.»

«بيّنه» و «كتاب» و «ميزان» كدامند؟

حجّت و بيّنه معنى‏اش معلوم است، كتاب هم معنى‏اش معلوم است؛ كتاب عبارت است از: يك سلسله احكام و قوانين و دستورات اخلاقى و بيان معارف الهى كه مردم را به توحيد رهبرى مى‏كند.

ولى در اين آيه مباركه معنى ميزان چيست، كه ما با انبياء ميزان فرستاديم؟ ميزان به معنى ترازوست؛ انبياء چگونه ترازوئى در دست داشتند؟ و چگونه هر پيغمبرى با خود ترازوئى داشته؟ من يك مقدّمه عرض مى‏كنم و بعد مى‏رسيم به معنى ترازو و تفسير حقيقت معنى ميزان.

الفاظ براى معانى عامه وضع شده اند، مانند چراغ و نور و..

يك مطلبى دارند اهل علم و آن اين است كه: الفاظ براى معانى عامّه وضع شده است. يك لفظى را كه ما مى‏بينيم استعمال مى‏كنند، براى يك معنى خاصّ نيست، براى معنى عامّ است.

مِن باب مثال: لفظ «چراغ» را وضع كردند براى آن چيزى كه در شب نور مى‏دهد و اطراف خود را روشن مى‏كند و مردم رفع احتياجات خود را به واسطه آن در تاريكى مى‏كنند.

در آن زمانى‏كه چراغ عبارت بود از يك فتيله‏اى كه در روغن مى‏گذاشتند و سر آن را آتش مى‏زدند و شعله‏اى برمى‏خواست و دود مى‏كرد و به آن چراغ مى‏گفتند، اسم آن چراغ بود؛ بعد كه تبديل به نفت شد و فتيله را در نفت قرار دادند و يك شيشه حبابى هم روى آن قرار دادند، باز به او گفتند چراغ؛ بدون اينكه در معنى چراغ اختلافى بين معنى اوّل و ثانى باشد؛ همانطورى كه به آن پى سوز مى‏گفتند چراغ، به اين هم مى‏گويند چراغ.

پس معلوم مى‏شود لفظ چراغ را در لغت و عرف وضع نكردند براى خصوص آن در جائى كه از روغن و فتيله تشكيل شده، و إلّا اگر معنى‏اش‏فقط آن بود، ديگر به اين چراغ نفتى نبايد چراغ بگويند، بايد يك اسم ديگر بگذارند؛ و در عين حال بعداً چراغ گازى اختراع شد، باز به او گفتند چراغ؛ چراغ برقى و الكتريكى و كهربائى اختراع شد، باز به اين مى‏گويند چراغ؛ بدون مختصر تصرّفى و تغييرى، همان لفظ را به همان نحوه‏اى كه در همان پى سوز و چراغ نفتى استعمال مى‏كردند، استعمال مى‏كنند در همين چراغهاى برقى.

از اينجا ما يك نتيجه مى‏گيريم و او اين است كه: لفظ چراغ براى خصوص آن چراغ روغنى يا نفتى وضع نشده، و إلّا وقتى چراغ برقى آمد براى او بايد اسم ديگرى بگذارند؛ مى‏بينيم اسم ديگرى نگذاشته‏اند، بلكه همان لفظ اوّلى را به همان عنايتى كه سابقاً استعمال مى‏كردند حالا هم استعمال مى‏كنند.

از اينجا يك نتيجه مى‏گيريم، و او اين است كه: لفظ چراغ براى خصوصيّت آن چراغ روغنى يا چراغ نفتى يا چراغ گازى يا چراغ برقى وضع نشده؛ لفظ چراغ براى يك معنى عامّى وضع شده، يعنى آن چيزى كه نور مى‏دهد و تاريكى را از بين مى‏برد و انسان به واسطه آن رفع نياز خود را در تاريكى مى‏كند و مى‏بيند. آن يك معنى عامّى است، خواه آن را در همان چراغ پى سوز سابق يا چراغ نفتى يا چراغ كهربايى بريزند و پياده كنند و استعمال كنند، در معنى كلّى و عامِّ لفظ چراغ تفاوتى نيست. اين يك مثال زدم براى لفظ چراغ. تمام الفاظ بر همين سياق است؛ لفظ انسان، لفظ حيوان، لفظ عمارت، لفظ نور، لفظ ظلمت، لفظ ميزان، لفظ كتاب، همه الفاظ براى معانى عامّه هستند.

يكى از الفاظ «ميزان» است؛ ميزان يعنى آلت سنجش، ترازو، ميزان معنى‏اش اين است.

يكوقتى ترازوئى درست مى‏كنند كه دو كفّه‏دارد و اطراف آن را زنجير مى‏بندند يا با ريسمانى، و بالاى اين شاهين را قرار مى‏دادند، به آن مى‏گويند ترازو؛ كفّه‏ها را پائين قرار دادند و شاهين پائين قرار گرفت، باز مى‏گويند ترازو؛ قپان درست كردند كه اصلًا يك كفّه بيشتر ندارد، باز به او مى‏گويند ميزان، ترازو.

و همچنين از اين معنا يك قدرى گسترش پيدا كنيم، مى‏بينيم كه ترازو و لفظ ميزان را استعمال مى‏كنند براى سنجش چيزهائى كه از قبيل جسم نيست؛ مثلًا قوّه كهرباء و برق كه از [جريان‏] كهربائى شهر به درون ساختمان وارد مى‏شود كنتور مى‏گذارند و به كنتور مى‏گويند ميزانيّه يعنى ترازو، يعنى آلت سنجش مقدار مصرف جريان برق، اين ترازوست، با اين ترازو برق را اندازه مى‏گيرند؛ با يك ترازو شدّت جريان برق را اندازه مى‏گيرند، با يك ترازو قوّه الكتروموتورى برق را اندازه مى‏گيرند؛ مى‏گويند: آن آمپِرمِتر است، آن وُلت مِتر است؛ با يك ترازو مقاومت را مى‏سنجند، باز هم آن ميزانيّه است؛ با يك آلت سنجشى درجه حرارت بدن انسان را معيّن مى‏كنند، درجه مى‏گذارند؛ مى‏گويند: اين ميزانيّه است؛ منتهى ميزان تشخيص‏دادن حرارت بدن، ميزان تشخيص دادن ضربان قلب، ميزان‏تشخيص دادن فشار خون، اينها همه ميزان است ديگر.

البتّه اين‏ترازوها با همديگر خصوصيّتش فرق مى‏كند. آن دستگاهى كه با آن فشار خون را اندازه مى‏گيرند غير از آن ترازوى هيزم‏كشى است؛ و آن ترازوئى كه با آن حرارت بدن را اندازه مى‏گيرند غير از اسطرلاب است كه با او ارتفاعات نواحى و ستارگان را مى‏سنجند؛ اينها همه ترازوهاى مختلف هستند به شكلهاى مختلف، وليكن حقيقت معنى ترازو و سنجش و ميزان در همه اينها هست؛ و ما با اين ميزانها سنجش مى‏كنيم و اندازه‏گيرى مى‏كنيم، چند متر مكعب آب در منزل آمده؟ مى‏روند كنتور را مى‏بينند؛ ميزانيّه را مى‏بينند.

ميزان درجه إدراك و شناخت و ملكات كسى است كه پاسدار كتاب خدا و عامل به آن است

آيا ما ميزانى هم داريم كه با او عقل را بسنجيم، شجاعت را بسنجيم، عفّت را بسنجيم، از خود گذشتگى و ايثار را بسنجيم، عدالت را بسنجيم، حفظ حقوق غير را بسنجيم، مراتب عبوديّت را بسنجيم، مراتب معرفت پروردگار و درك حقيقت توحيد را بسنجيم يا نه؟ آن هم ميزانيّه‏اى دارد يا نه؟

بله آن هم ميزانيّه دارد. امّا، حقيقت معنى ميزان در او هست ولى شكلش به شكل اين ميزانيّه‏هاى خارجى نيست؛ ترازوى دو كفّه‏اى نيست؛ مانند (آلت) دستگاه فشار خون نيست. آن چيست؟

آن همين است كه قرآن مى‏فرمايد:

وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ (سوره الحديد ، قسمتى از آيه 25.)

ما پيغمبران را كه فرستاديم با آنها يك كتاب فرستاديم، تورات، انجيل، صحف حضرت ابراهيم، كتاب نوح، قرآن، اين روشن. ديگر يك ميزان فرستاديم، آن ميزان چيست؟

آن ميزان درجه ادراك، درجه صفات، درجه ملكات آن پيغمبرى است كه پاسدار و پاسبان كتاب خداست و عمل كننده به قوانين و شرايعى است كه خدا به او فرستاده. كتاب را فرستاده، امّا كتاب را كه مى‏فهمد؟ كه درك مى‏كند؟ شأن نزول آن، تفسير آن، تأويل آن، باطن آن، ظاهر آن، ناسخ آن، منسوخ آن، مطلق، مقيّد، عامّ، خاصّ، مجمل، مبيّن، اينها را كى درك مى‏كند؟

آن كسى كه واقف بر اسرار كتاب است و از نقطه نظر تشريع، وجود او ميزان است براى پياده كردن آن احكام كه در كتاب خدا آمده در جامعه بشريّت. اين معنا روشن شد؟

در آيه قرآن داريم:

وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْميزانَ، أَلَّا تَطْغَوْا فِى الْميزانِ، وَ أَقيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْميزان (سوره الرّحمن آيات 7 تا 9.)

«خداوند آسمان را بلند خلقت فرمود، و مقام آن را بلند قرار داد، و ميزان را قرار داد؛ اى مردم! شما در ميزان طغيان نكنيد، حقّ او را اداء كنيد، به ترازو خيانت نكنيد، اقامه وزن كنيد و ترازو را سبك نكنيد!»

معنى ظاهرى اين آيه قرآن كه روشن است؛ وليكن يك معنى باطن دارد كه آن تفسير و تأويل اين آيه است.

مراد از «ميزان» در آيه «وَالسَّمآءِ رَفَعَها و وَضَعَ الميزان ...» أميرالمؤمنين است.

در روايات عديده داريم كه در تفسير قرآن و در تفسير كافى و در بسيارى از تفاسير ديگر ذكر شده؛ و در كتاب «معانى الأخبار» و در مقدّمات «تفسير صافى» مرحوم فيض نقل كرده كه مراد از ميزان اميرالمؤمنين عليه‏السّلام است.

وَ السَّماءَ رَفَعَها خدا آسمان را بلند كرد. آسمان وجود مقدّس رسول اكرم صَلَّى اللَه عَلَيهِ و آلِه و سَلَّم، و ميزان را قرار داد، يعنى أميرالمؤمنين را قرار داد؛ شما در اين ميزان طغيان نكنيد، تجاوز نكنيد، حقّ او را اداء كنيد، با اين ميزان بسنجيد خود را و؛ افكار و عقول و آراء و عقائد خود را با اين ميزان اندازه‏گيرى كنيد.

حالا أميرالمؤمنين عليه‏السّلام چگونه ميزان است؟

چون پيغمبر خدا خاتم‏النّبيّين است و از تمام انبياء و مرسلين اشرف و افضل است و أميرالمؤمنين عليه‏السّلام وصىّ اوست و تمام كمالات و علوم و معجزات به أميرالمؤمنين منتقل شده؛ و طبق آيه قرآن ارث رسيده، أميرالمؤمنين بر ميزان حقّ است. تمام وجودش، بدنش، فكرش، قواى واهمه و متخيّله و حس مشترك، قوه حافظه و عاقله، ملكاتش، صبرش، عبادتش، شجاعتش، تحمّلش در مصائب و شدائد، نمازش، عبادتش، عفّتش، عبوديّتش، همه بر اساس حقّ است، درك و معرفتش بر اساس حقّ است. عالى‏ترين ستاره درخشان در آسمان ولايت است؛ كه تمام انبياء و مرسلين زير نگين او هستند. و از پيغمبر اكرم گذشته هيچ پيغمبرى داراى مقام و عظمت‏ او نيست.

برخى از فضائل و مناقب أميرالمؤمنين عليه السّلام

مجسّمه انسان كامل مِن جميع جهات، در آسمان ولايت مى‏درخشد، عفّت أميرالمؤمنين ميزان است ؛ يعنى أميرالمؤمنين كه براى افراد بشر امام است مردم مأمومند؛ او مقتداست همه مقتدِى؛ او متبوع است همه تابع. همه بايد دنبال او حركت كنند و پا جاى قدم او بگذارند و خود را به مقام او نزديك كنند، هر فردى بيشتر نزديك شد بيشتر بهره مى‏برد و از انسانيّت بيشتر متمتّع مى‏شود، و هر فردى دورتر افتاد گمراه‏تر است و محروم‏تر.

عفّت اميرالمؤمنين ميزان است، عفّتها را با اين ميزان اندازه‏گيرى مى‏كنند، چون در روز قيامت كه مى‏شود آن ترازوى اعمالى كه براى عمل انسان قرار مى‏دهند دو كفّه ندارد، يك كفّه عمل خوب، حسنات؛ در كفّه‏اى ديگر اعمال بد و سيّئات را بريزند و هر كس عمل خوبش بر عمل بد غلبه كند به بهشت و إلّا به جهنّم؛ چنين روايت و آيتى نداريم، اعمال بد وزن ندارد، در روز قيامت اعمال بد گم مى‏شوند و همه از بين مى‏روند و قدر و قيمتى ندارند كه در آنجا جلوه كند، آنچه موجب ثقل و سنگينى ترازوى عمل مسلمان مى‏شود حسنات اوست.

وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَق ( سوره الاعراف صدر آيه 8.)

آن وقت حسنات او را با حسنات ميزان اندازه‏گيرى مى‏كنند. مؤمن را مى‏آورند، عفّت او، عصمت او، عبادت او، سائر اخلاق، ملكات، افعال او را با اين ترازو اندازه‏گيرى مى‏كنند؛ مى‏گويند: اى مؤمن! پيغمبر تو، ميزان تو، حضرت شعيب و لوط و هود و صالح و يعقوب و اسحاق و يوسف نبوده، امام تو أميرالمؤمنين است و تو ادّعا مى‏كنى كه از آن حضرت تبعيّت مى‏كنى و شيعه آن حضرت هستى، و خداوند او را به عنوان امامت به من ولايت داد، خواهى‏ نخواهى در زير لواء و پرچم او هستى و بايد از او پيروى كنى؛ كارها، اعمال، رفتار انسان را با آن ميزان اندازه‏گيرى مى‏كنند.

عفّت انسان را با عفّت أميرالمؤمنين مى‏سنجند، ببينند چه اندازه اين عفّت به آن عفّت نزديك است؛ گذشت و اغماض انسان را با أميرالمؤمنين اندازه‏گيرى مى‏كنند، چه اندازه اين گذشت به آن گذشت نزديك است.

چه گذشتى كرد أميرالمؤمنين؟!

أميرالمؤمنين در تمام دوران حيات خود گذشت محض بود، فداكار محض بود، در شب لَيْلَةُ الْمَبِيت، در لَيْلَةُ الْمَبِيت جاى پيغمبر خوابيد و جان خود را فدا كرد، كه هيچ كس تصوّر چنين فداكارى در خود نمى‏ديد. در تمام دوران رسول خدا اوّل باگذشت و فداكار بود.

بعد از رسول خدا براى حفظ اسلام از شخصيّت، از رياست، از حكومت گذشت و بيست و پنج سال تمام خانه‏نشين بود؛ نه اقدامى، نه قيامى. در آن دورانهاى سخت كه به او متوّجه شدند گفتند: بيا با تو بيعت كنيم، برخيز، از اين نشستن دست بردار، حقّ خود را بگير، تكان نخورد، چون مانند آفتاب روشن مى‏ديد كه اين قيام بر عليه اسلام و بر ضرر اسلام است، بايد صبر كند، بگذرد تا اينكه آن دين پيغمبر باقى‏بماند؛ اگر قيام كند قيام او كه توأم با موفّقيّت نيست، با وجود آن اشرار و مخالفين سرسختى كه تا آخرين درجه براى شكست أميرالمؤمنين و حتّى براى شكست پيغمبر و اسلام ايستاده بودند. اينجا از حقّ شخصى مى‏گذرد براى وصيّت پيغمبر، براى حفظ قرآن، براى حفظ اسلام.

در نهايت درجه سختى زندگى مى‏كند، عيناً مانند يك سلطان و پادشاهى كه او را بياورند پائين، پائين، پائين، يك درجه سربازى هم به او ندهند. بيست و پنج‏ سال أميرالمؤمنين اين قسم زندگى كرد، بعد به خلافت ظاهرى رسيد. چه گذشتها، چه اغماضها، كه در تاريخ واقعاً عقل انسان را مبهوت مى‏كند.

آن داستان جنگ جمل و گذشتش از عائشه، كه تمام بزرگان را مبهوت كرده، و فداكارى حضرت و اغماض حضرت و صبر حضرت.

عفو أميرالمؤمنين عليه السّلام از ابن ملجم عالم را مات و مبهوت نمود.

همين قضيّه ابن ملجم مرادى اين قضيّه شوخى نيست، ابن ملجم نقشه أميرالمؤمنين را عقيم كرد؛ ابن ملجم با اين ضربت، حركت سپاه أميرالمؤمنين را به شام براى از بين بردن معاويه متوقّف ساخت؛ ابن ملجم معاويه را بر عليه أميرالمؤمنين تحريك كرد؛ چند روز ديگر حركت كرد آمد تا كوفه، رفت بالاى منبر و گفت: من با شما جنگ نكردم تا شما را نمازخوان كنم، روزه‏گير كنم، اينها با خودتان است، مى‏خواهيد بكنيد! من با شما جنگ كردم كه حكومت كنم و من فائق شدم. اين اعلام رسمى معاويه است، كه رسماً مى‏گويد: من به اسلام كارى ندارم، من مى‏خواهم بر شما حكومت كنم.

أميرالمؤمنين دچار ضربه ابن ملجم شد؛ آن وقت با آن اسيرى كه در مشت اوست چه كار نمى‏توانست بكند؟! آيا نمى‏توانست او را زنده نگه دارد و بعد بگويد هر روز يك انگشت از او ببريد، او را قطعه قطعه كنيد، او را آتش بزنيد؟! درباره او چه فرمود؟ آن وصيّتهائى را كه درباره او كرد همه مردم را متحيّر و مبهوت كرده. اين چه روحيّه‏اى است! اين چه انسانيّتى است! اين چه گذشتى است! اين چه افق عالى است!

أميرالمؤمنين مى‏فرمايد: اى حسن! اگر من از دنيا رفتم يك ضربت به او مى‏زنى؛ چون به من يك ضربت زده، حقّ دو ضربت ندارى، و اگر عفو كنى براى تو بهتر است؛ و اگر از اين ضربت من نجات پيدا كردم خودم مى‏دانم و او، و البتّه عفو مى‏كنم.

                       

اين يك جمله أميرالمؤمنين است. حالا اين جمله را شما بيائيد با كتاب خدا قياس كنيد. كتاب خدا چه مى‏گويد؟ مى‏گويد:

وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرين سوره النّحل آيه 126.)

«اگر كسى شما را يك ضربتى زد، عقوبتى كرد، شما به مثل آن عقوبت مى‏توانيد پاداش كنيد و اگر صبر كنيد و اغماض كنيد و عفو كنيد، براى شما بهتر است.»

اين دستور قرآن است ديگر، اين آيه قرآن است. حالا أميرالمؤمنين كه متحقّق به حقيقت اين قرآن است مورد عقوبت واقع شده، شمشير ظلم بر سرش آمده، و تمام قدرتها در مشت اوست، ولى ابداً وجود خود را منفكّ از اين آيه قرآن نمى‏بيند. اين را مى‏گويند پاسدار قرآن، اين را مى‏گويند والى قرآن، اين را مى‏گويند ولىّ قرآن، اين را مى‏گويند حقيقت قرآن.

بسيارى از افراد ادّعا مى‏كنند كه ما قرآن مى‏دانيم و عمل مى‏كنيم؛ ولى وقتى نظير اين شرائط براى آنها پيدا مى‏شود عمل آنها با حقيقت آيات قرآن فرسنگها فاصله دارد، فرسنگها؛ ولى أميرالمؤمنين اينطور نيست.

و اينكه سفارش مى‏كند يك ضربت به او بزن، نه اينكه بخواهد شكسته نفسى كند، تصنّع كند، تعليم و تربيت بدهد، نه اصلًا واقعيّت است. أميرالمؤمنين اين واقعيّت را مى‏بيند كه بايد به ابن‏ملجم يك ضربه زد و اگر عفو كند بهتر است، و اگر خودش هم از اين زخم نجات پيدا كند مى‏گويد: عفو مى‏كنم و عفو هم مى‏كرد.

عفو و أغماض سيّد الشّهداء عليه السّلام ميزان است.

مگر سيّدالشّهداء عليه السّلام عفو نكرد از حرّ بن يزيد رياحى؛ در حالتى كه تمام مصائبى كه به سر سيّدالشّهداء آمد زير سر حرّ بود، اگر وهله اوّل جلوى آن حضرت را نگرفته بود حضرت به كربلا نمى‏آمد. اين همان حقيقت ولايت است كه آن روز ميزان حقّ است. آن وقت روز قيامت أميرالمؤمنين را مى‏آورند و اين گذشت و اغماض راجع به اين حقيقت آيه قرآن كه وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ ميزان قرار مى‏دهند، همه افراد امّت را هم مى‏آورند، اغماض و گذشت را با اين ميزان اندازه‏گيرى مى‏كنند؛ در فلان قضيّه آيا گذشتى يا نه؟ در فلان قضيّه آيا گذشتى يا نه؟ در فلان قضيّه فلان كس گوش تو را ماليد تو دوتا سيلى زدى، به چه مناسبت؟ مگر قرآن نمى‏گويد: اگر گوش شما را ماليدند، شما گوش بماليد ديگر، نه اينكه سيلى بزن. اگر به شما بد گفتند، نمى‏توانيد سيلى بزنيد. اگر به شما سيلى زدند نمى‏توانيد تازيانه بزنيد. اگر دست شما را بريدند نمى‏توانيد بِكُشيد وَ لَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَياة (سوره البقرة صدر آيه 179 يعنى آنچه را كه بر شما وارد كردند عين آن را مى‏توانيد عكس العملش را بر آن شخص وارد كنيد، نه زياده، و اگر هم عفو كنيد بهتر است. پس أميرالمؤمنين شد ميزان. ميزان گذشت، ميزان عدل، ميزان اغماض.

عدل أميرالمؤمنين با برادر وغيره «ميزان» است.

ديروز براى شما قضيّه عقيل را عرض كردم؛ عقيل برادر است، بين او و بين اميرالمؤمنين نهايت صميميّت است، نهايت رأفت و الفت، مردى است محترم، بيست سال از أميرالمؤمنين عمرش بيشتر است، در نهايت فقر زندگى مى‏كند. آمد خدمت أميرالمؤمنين و طلب كرد از بيت‏المال.

حضرت مى‏فرمايد: ديدم فقير بود و مستمند، ديدم فرزندان او را كه رنگشان از شدّت فقر سياه شده بود و كبود، و مانند آنكه با نيل رنگ كرده‏اند؛ و گرد و غبار فقر و غربت به صورت بچّه‏ها نشسته بود. آمد پيش أميرالمؤمنين و تقاضا كرد، يك مرتبه، دو مرتبه تكرار كرد. حضرت آهن را داغ كرد به بدنش چسباند، چون عقيل نمى‏ديد، صداى ناله‏اش بلند شد.

حضرت فرمود: مادر بر تو بگريد! يعنى بميرى. تو از اين آهن داغ من فرياد مى‏كنى، آن وقت مرا دعوت مى‏كنى به آتش غضب پروردگار كه خدا براى مخالفين و متمرّدين قرار داده. من از بيت‏المال همه مسلمانها كه مال همه آنهاست، حقّ آنها را به تو بدهم! صبر كن، اين مقدار عطا قسمت مى‏شود، آن مقدارى كه سهميّه من شد من به تو مى‏دهم. اين را مى‏گويند ميزان عدل. ترازو خوب كار مى‏كند، ميزانيّه اشتباه نمى‏كند.

بيت المال مسلمين دست أميرالمؤمنين است، از شرق و غرب براى آن حضرت مى‏آورند، ولى بين عقيل برادر محترم و عابد كه با هم نهايت محبّت و صميميّت دارند و بين يك فرد سياه حبشى كه اسلام آورده و از اسلام هم تازه فقط شهادتين بر زبان جارى كرده، هيچ فرقى نيست. مى‏گويد من حقّ او را به تو نمى توانم بدهم؛ خدا ميزان قرار داده، اين بيت المال بايد بين همه افراد مسلمين بالسّويه قسمت بشود، نمى‏توانم بدهم، مرا به آن آتش دعوت نكن. اين را مى‏گويند ميزان عدل.

عاريه گرفتن يكى از دختران أميرالمؤمنين گلوبند را از بيت المال و برخورد حضرت با او

دخترش از بيت المال مسلمين يك گردنبند مرواريد عاريه گرفت، كه در روز عيد تمام زنان قريش خود را تجمّل مى‏كنند به بهترين تجمّلات، دختر خليفه مسلمين على ابن ابى‏طالب أميرالمؤمنين، گردنبند ندارد.

 (اين قضيه مال حضرت زينب و ام كلثوم نيست، آنها درجاتشان از اين معانى عالى‏تر است. أميرالمؤمنين عليه‏السّلام هنگام فوت سى و هفت دختر و پسر داشت از عيالات متعدد.)

يك گردنبند عاريه گرفت از آن پاسبان و كليددار بيت المال؛ أميرالمؤمنين چشمش به اين گردنبند افتاد، از كجا آوردى؟ از خازن شما گرفتم. چرا گرفتى؟ يا على! آخر من كه چيزى نداشتم؛ در روز عيد مى‏رسد، زنان قريش همه خود را به بهترين وجه زينت كرده؛ من دختر خليفه مسلمين هستم. حضرت فرمودند: زود برگردان! زود، زود! اگر مى‏دانستى، كه حدّ بر تو جارى مى‏كردم.

بعد خواستند آن خازن را. چرا دادى؟ يا على! من كه به عنوان اخراج از بيت المال ندادم، از من امانت خواست، من دادم گردنش بياندازد دو مرتبه به بيت‏المال برمى‏گرداند، حضرت فرمودند: آيا از اين گردنبندها به تعداد زنهاى مسلمان در بيت‏المال هست كه به همه آنها بدهى يا نه؟ گفت: نه، فرمودند: دختر من اختصاص ندارد.

نشنيديد در جنگ بدر، عرض كردم كه: عموى پيغمبر عبّاس را اسير كردند و به طناب و زنجير بسته بودند، آوردند، شب پيغمبر ناله عبّاس عموى خود را مى‏شنيد و خوابش نمى‏برد؛ گفتند: يا رسول اللَه چرا نمى‏خوابى؟ حضرت فرمودند: صداى ناله عمويم نمى‏گذارد من بخوابم، چرا ناله مى‏كند؟ با بند او را محكم بسته‏اند. رفتند بند عبّاس را باز كردند، يك قدرى شل كردند، عبّاس خوابش برد. پيغمبر فرمود: ناله عمويم ديگر نمى‏آيد. گفتند: يا رسول اللَه بند را شل كرديم. حضرت فرمود، آيا از همه اسراء شل كرديد يا نه؟ گفتند: نه. گفت: بر شما جايز نيست، اينها اسراء شما هستند، اگر بر عموى من اين بند را شل مى‏كنيد بر همه بايد بكنيد. رفتند بند همه را شل كردند، اين مى‏شود:  لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط ( سوره الحديد ، آيه 25.)

آنوقت أميرالمؤمنين را مى‏آورند و مى‏گويند: ميزان عدالت او تا اين سرحد بود؛ اى بنده مسلمان! تو هم تا همين ميزان عدالت داشتى؟ دستت به بيت‏المال مسلمين دراز مى‏شد همين كار را مى‏كردى؟ يا همه را صرف مخارج شخصى مى‏كردى و مؤمنين، مسلمين، ايتام، برهنگان، مستمندان، بيچاره‏ها و ضعفاء، گرسنه‏ها، مَرضى، همينطور بميرند؛ اندازه مى‏گيرند، هر كس به اين مقام نزديكتر باشد در بهشت‏هائى نزديكتر به مقام أميرالمؤمنين زندگى مى‏كند و هر كه دورتر باشد، دور، آنكه خيلى دور است كه در جهنّم است، آنكه نزديك است در بهشت است، نزديكتر در بهشت، آن كسى كه خيلى نزديك است، مقامش نزديك أميرالمؤمنين است، چون اين ميزانيّه كار مى‏كند و اين ميزانيّه‏ها به اندازه‏اى دقيق كار مى‏كند كه از هر ميزانيّه‏اى دقيق‏تر، قوى‏تر.

مى‏گويند: بعضى ترازوها هست اينقدر اين ترازو دقيق است كه شما اگر يك كاغذى را بگذاريد روى اين ترازو و بِكِشيد، بعد كاغذ را برداريد دوتا خط رويش بكشيد و بگذاريد روى اين ترازو، ترازو نشان مى‏دهد سنگينى اثر يك مدادى كه روى اين كاغذ كشيديد، اين قدر دقيق است؛ آن ترازو از اين دقيق‏تر است، مى‏گويد:

فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَه ( سوره الزّلزلة ، آيه 7 و 8.)

 «كسى كه به اندازه سنگينى يك ذرّه‏اى (كه به چشم ديده نمى‏شود، در نور آفتاب انسان آن ذره را در هوا مى‏بيند) اگر كار خوبى انجام بدهد يا كار بدى، مى‏بيند.»

چه قسم مى‏بينيد؟ همين ترازوها كار مى‏كند، ترازوى عدالت أميرالمؤمنين، خيرات أميرالمؤمنين. اين يك شخصيّت ميزان است براى‏عمل امّت و حجّتِ براى امّت واقع شده، قرار داده مى‏شود؛ اعمال انسان را هِى به او عرضه مى‏دارند. عبوديّت و مقام عبادت أميرالمؤمنين را مى‏آورند؛ چه قسم نماز مى‏خواند؟ چه قسم توجّه به خدا مى‏كرد؟

داستان بيرون آوردن تير از پاى أميرالمؤمنين در حال نماز

پيكان در پايش رفت، از حضرت زهراء عليهاالسّلام سؤال كردند ما پيكان را نمى‏توانيم در بياوريم، آن حضرت فرمود: وقتى على به سجده مى‏رود در بياوريد، زيرا كه ادراك نمى‏كند. پيكان را از پاى أميرالمؤمنين در حال سجده درآوردند، در حال غير سجده تاب نمى‏آورد. پيكان سه شعبه بود، وقتى مى‏خواستند در بياورند بايد پاره كنند در بياورند، أميرالمؤمنين در حال سجده اين قدر متوغّل بود.

اعمال امّت را مى‏آيند مى‏سنجند، مى‏گويند: ما اين مقدار را از تو توقّع نداريم كه مانند أميرالمؤمنين پيكان را از پايت در بياورند. اين را نمى‏خواهند، نمى‏خواهند هم در حال نماز اينطور جذبات الهى تو را بگيرد كه بيهوش بيافتى روى زمين؛ يك نماز با حضور قلب از تو خواستيم، بگو اللَه اكبر، السّلامُ عليكم فكر تجارت و زراعت و حكومت و رياست و خريد و فروش و جمع مال و زن و فرزند نباش، اين هم مشكل بود؟ آن وقت اگر انسان اين مقدار ديگر عمل نتواند بياورد، خيلى شرمندگى دارد.

جهاد أميرالمؤمنين وفداكارى آن حضرت «ميزان» است

در آن نهايت درجه شدائد جنگ، بدن پاره مى‏شد خون مى‏آمد؛ در جنگ احد أميرالمؤمنين عليه‏السّلام نود زخم خورد كه بعضى از زخم‏ها تا استخوان سرايت كرده بود و اين زخم‏ها را كه بستند فتيله گذاشتند و بستند براى اين جراحت و زخم، اين قسم فدا كارى مى‏كرد براى پيغمبر اكرم. اين را مى‏آورند قرار مى‏دهند، آن افرادى هم كه در اين صحنه جنگ آمدند شمشير از غلاف‏ بيرون نياوردند، يا فرار كردند رفتند بالاى كوهها، بعد از سه روز آمدند، كه آيا پيغمبر را كشتند يا نكشتند؟ اينها با همديگر يك درجه هستند؟!

آنها ادّعاى خلافت مى‏كنند مى‏گويند: على ما از تو بيشتر لياقت داريم كه بيائيم و حكومت مردمان مسلمين را حيازت كنيم و بر آنها رياست كنيم.

بعد از اينكه اين زخم‏ها در بدن أميرالمؤمنين قرار گرفت أميرالمؤمنين افتادند توى بستر در مدينه بعد از جنگ احد؛ به پيغمبر خبر رسيد كفّار بيرون شهر مى‏خواهند شبيخون بزنند. پيغمبر اعلام كرد مردم حركت كنند براى جهاد و دفاع، أميرالمؤمنين عليه‏السّلام با اين حال از بستر برخواست و شمشير دست گرفت و رفت.

در آن شب تاريك پر از خوف و وحشت مَشك را داد پيغمبر به سعد وقّاص، برو يك مشك آب بياور. رفت هر جا را گشت، گفت: يا رسول اللَه! رفتم آب پيدا نكردم. به ديگرى داد، به ديگرى، پيدا نكردند؛ به أميرالمؤمنين داد، أميرالمؤمنين تو حرفش پيدا نكردم، نيست، نيست؛ آب بايد بياورد، پيغمبر از او آب خواسته، اين حرف‏ها چيه؟ مشك را برداشت و آمد، يك صحرا پر از ظلمت، صحرائى كه ظلمانى است، تاريك و سرد، تمام دشمن اطراف سرزمين بدر را گرفتند، رفت در ميان چاه، مشك را پر از آب كرد تنها، برخاست مشك را آورد بيرون چاه، وقتى حركت مى‏كرد بسوى پيغمبر، سه مرتبه باد تند آمد كه از شدّت باد أميرالمؤمنين نشست؛ بعد آمد خدمت پيغمبر، يا على! چرا دير آمدى؟ سه مرتبه باد آمد. حضرت فرمودند: آن سه مرتبه باد جبرائيل، اسرافيل، ميكائيل بود، هر كدام با هزار ملك، از آسمان آمده‏اند براى آفرين گفتن بر تو، تهنيت بر تو، ملائكه بر تو افتخار مى‏كند، مباهات مى‏كند، اين سه هزار ملائكه فردا تو را كمك مى‏كنند، پيروزى به دست توست.

سيصد و سيزده نفر لشگريان مسلمان بود در جنگ بدر و نهصد و پنجاه نفر لشگر كفّار، آنها همه شمشير و عِدّه و عُدّه و اسب و شتر؛ اينها هيچ نداشتند. أميرالمؤمنين عليه السّلام از آنها سى و شش نفر كشت، سى و چهار نفر ديگر را بقيّه اصحاب پيغمبر با كمك ملائكه؛ يعنى أميرالمؤمنين به تنهائى بيش از نصف تمام جمعيّت كه سيصد و سيزده نفر بودند قرار دارد، اين مى‏شود ميزان.

أفضليّت أميرالمؤمنين عليه السّلام از ملائكه مقرّبين وأنبياء مرسلين

آن شبى كه در فراش پيغمبر خوابيد، در روايات داريم، شيعه گفته، سنّى گفته، بزرگان اهل تسنّن، اين روايت را گفته‏اند كه: جبرائيل بالاى سر اميرالمؤمنين نشسته بود و ميكائيل پائين پا و أميرالمؤمنين را باد مى‏زدند و مى‏گفتند: بَخٍ، بَخٍ لَكَ يا عَلِى تمام ملائكه آسمان الآن متوجّه تو هستند و خداوند علىّ أعلى به تو افتخار كرده بر جبرائيل و ميكائيل.

خداوند خواست ميكائيل و جبرائيل را امتحان كند، گفت: يكى از شما را من عمرش را بر ديگرى زيادتر قرار دادم، كداميك از شما انتخاب مى‏كند عمرش كمتر باشد و عمر رفيقش بيشتر؟ نه جبرائيل گفت: عمر من كمتر، ميكائيل بيشتر؛ نه ميكائيل گفت: من كمتر و عمر جبرائيل بيشتر. بعد خداوند گفت: برويد پائين! آمدند پائين؛ گفتند: برويد بر بالاى سر و پائين پاى اين مرد بنشينيد، يك جوان بيست و سه ساله كه بيشتر نيست، اين جوان خود جاى پيغمبر خوابيد و تمام بدن خود را آماج تير و پيكان و شمشير و نيزه قرار داده، حاضر كرده خود را كه چهل نفر از شجاعان و افحال روزگار از دشمنان بريزند و او را قطعه قطعه كنند، اين مواساتى كه على با پيغمبر كرده شما كه دو تا ملائكه مقرّب من هستيد نتوانستيد بكنيد. پس على از انبياء افضل است، على از ملائكه مقرّب افضل است.

آن حال رحم و عطوفت و آن مهربانى كه أميرالمؤمنين داشت، اينجا چه داستانهائى است. ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة» اينجا داستانها ذكر مى‏كند، از شافعى و زمخشرى داستانها ذكر مى‏كند و مى‏گويد: اين ديگر هيچ قابل هضم و تحليل فكرى نيست كه أميرالمؤمنين آن مرد شجاعى است كه براى پيشرفت دين و سركوبى ظالم از هيچ چيز دريغ نداشت، فردا مى‏آمد در بازار چشمش به يك يتيم و به يك فقيرى مى‏افتاد، به يك مستمندى مى‏افتاد، بى اختيار اشكش جارى مى‏شد، اين پهلوان يل است، ميدان قدرت است، عرش با آن طور مناسب است. اگر رقيق القلب و داراى عطوفت و رحمت است آن شجاعت يعنى چه؟ اين صفات متضادى كه در على واقع شده دلالت مى‏كند بر اينكه مظهر صفات جمال و جلال الهى است.

على فانى در خداست، صفات جمال و جلال الهى در او طلوع مى‏كند، آنجائى كه بايد شمشير بزند هيچ باك ندارد و آنجائى كه بايد توقّف كند و عطوفت كند به اندازه‏اى پائين مى‏آيد، پائين مى‏آيد، پائين مى‏آيد در كنار كوفه پهلوى آن بچّه يتيم مى‏نشيند، او را بغل مى‏كند، مى‏بوسد، دست بر سر او مى‏كشد، او را نوازش مى‏كند، به منزل مى‏رساند و مى‏رود دنبال كارش؛ خليفه المسلمين هم هست.

اصحابى هم تربيت كرد براى خود نظير اينها. آن اصحاب با وفاى أميرالمؤمنين مثل قيس بن سعد بن عُباده، مثل محمّد بن ابى ابكر، مثل مالك اشتر، مثل سعد؛ اينها خيلى صفات عالى داشتند و واقعاً انسانهاى ملكوتى بودند. خوب اين هم مقام ميزان است ديگر.

پس بنابراين: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط آنوقت در ميان امّت ميزانى كه خدا از تمام اعمال امّت را با او اندازه‏گيرى كند، اين ميزانيّة أميرالمؤمنين است.

أفراديكه به أميرالمؤمنين شبيه باشند، به يك لحظه از تمام عوالم عبور مى كنند

خوشا به حال آن كسانى كه در دنيا اين ميزانيّشون به أميرالمؤمنين خيلى نزديك باشد. در روز قيامت هم خيلى نزديك است. به يك چشم به هم زدن از حشر و نشر و قيامت و صراط و حساب و عرض و اينها عبور مى‏كند فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِر (سوره القمر ، آيه 55.)

اين حالات أميرالمؤمنين بود كه روز به روز در دنيا طلوعش بيشتر مى‏شود و مردمى حتّى خارج از دين به او مى‏گروند و او را يگانه نمونه شرف و انسانيّت مى‏دانند و براى او كمال احترام و فضيلت قائلند، گرچه مسلمان نيستند.

جبران خليل جبران مى‏گويد: على انسانى بود مافوق زمان خود، (مرد مسيحى است اين مرد) و من تعجّب مى‏كنم چگونه زمان افرادى را به وجود مى‏آورد كه مافوق زمان خود هستند؟! اين روش أميرالمؤمنين بود.

آنقدر مخالفين براى نشاندن أميرالمؤمنين و از بين بردن آن حضرت حتّى از بين بردن نام و نشان آن حضرت كوشش كردند، از كشتن و دار زدن و حبس كردن و زور گفتن و اعدام كردن هيچ خوددارى نكردند؛ تا چه موقع؟ تا مدّتهاى مديد ساليان دراز كه اسم على روى زمين نماند؛ اصلًا مردم نفهمند عدالت يعنى چه؟ چون مى‏خواستند دست به خون مردم آغشته كنند، دست به نواميس مردم دراز كنند، حكومت خود را بر اساس ظلم و جور قرار بدهند؛ و اين مكتب بر هم زننده آن دستگاه است؛ لذا سعى كردند كه نام على روى زمين نباشد.

سه معجزه أميرالمؤمنين عليه السّلام به نقل از إبن شهر آشوب مازندرانى

ابن شهر آشوب مى‏گويد: از معجزات أميرالمؤمنين بعد از أميرالمؤمنين سه چيز است؛ گذشته از آن معجزات زمان أميرالمؤمنين، سه معجزه دارد؛ يكى اينكه فضائل و مناقب او را دشمنانش هم با هم ذكر مى‏كنند. افرادى هستند كه در مكتب أميرالمؤمنين نيستند ولى آنقدر روايات در فضائل أميرالمؤمنين كه خود آنها نقل كرده‏اند و در مجالس مى‏نشينند بيان مى‏كنند و اگر يكى از آنها انكار كند ديگرى مى‏گويد: اين قابل انكار نيست، اين به روايت صحيح به ما رسيده، در فلان كتاب، و فلان كتاب؛ اين يك.

دوّم اينكه دشمنان آن حضرت كتابهائى در فضائل آن حضرت نوشتند، اين آقاى سنّى مذهب كتاب در فضيلت أميرالمؤمنين نوشته؛ ابن جرير طبرى صاحب كتاب «ملوك و الامم» كه به نام «تاريخ طبرى» معروف است يك كتاب نوشته به نام «الغدير»، كتاب به نام «الغدير»، واقعه غدير. احمد حنبل يك كتاب نوشته در فضائل أميرالمؤمنين، به نام فضائل احمد حنبل. نسائى كه يكى از ائمّه اهل تسنّن است يك كتاب در فضيلت أميرالمؤمنين نوشته؛ و آنچه را من تتبع كرده‏ام تا به حال از علماء بزرگ و شاخص اهل تسنّن صد و هشتاد و سه كتاب در فضائل أميرالمؤمنين نوشته شده، به دست علماى سنّى مذهب، اين معجزه نيست؟!

مطلب سوّم اينكه دشمنان أميرالمؤمنين به هر قوّه‏اى متّكى شدند براى اينكه اسم أميرالمؤمنين را از روى زمين بردارند، كسى نام على را نشنود و نگويد، روايتى از آن حضرت نقل نكند.

معاويه وارد شد در مدينه، رو كرد به ابن عباس، گفت: اى ابن عباس! من به تمام شهرها دستور داده‏ام، نوشته‏ام كه هيچكس حقّ ندارد فضيلتى از فضائل أميرالمؤمنين، ابوتراب نقل كند، تو هم حقّ ندارى نقل كنى. ابن عباس گفت: ما را از قرآن خواندن منع مى‏كنى؟ گفت: نه، قرآن بخوانيد. ابن عباس گفت: از

تفسير قرآن منع مى‏كنى؟ از تأويل و معنى قرآن منع مى‏كنى؟ گفت: بلى. چون تفسير و تأويل قرآن همه‏اش أميرالمؤمنين است، ابن عباس گفت: قرآن بخوانيم معنى‏اش را نفهميم؟! گفت: معنى‏اش را بفهميد امّا از غير طريق اهل بيت، از رواياتى كه ديگران نقل مى‏كنند. ابن عباس گفت: قرآن بر اهل بيت نازل شده، ما معنى‏اش را از اهل بيت نپرسيم؟! برويم از يهود و نصارى بپرسيم معنى قرآن چيه؟ معاويه گفت: همين كه گفتم. برخاست، و گفت: در كوچه و بازار مدينه اعلام مى‏كنم كه معاويه ذمّه خود را برىّ كرده از هركسى كه يك فضيلت از فضائل أميرالمؤمنين نقل كند. اگر كسى يك فضيلت نقل مى‏كرد مى‏كشتند، بدون برو و برگرد.

عبداللَه بن شدّاد ليثى مى‏گويد: دلم آتش گرفته بود، مى‏خواستم يك فضيلت از فضائل أميرالمؤمنين نقل كنم نمى‏توانستم؛ و من آرزو مى‏كردم كه به من مهلت بدهند، من بيايم از صبح تا به غروب فضيلت آن حضرت را نقل كنم و بعد مرا گردن بزنند، راضى بودم؛ ولى اين كار را هم به من مهلت نمى‏دادند، همان فضيلت اوّل هم كه نقل مى‏كردم مى‏خواستند گردن بزنند.

ساليان دراز گذشت در بين فقهاء و محدّثين افرادى آمدند و رواياتى را در تفسير، در حديث، در سنّت، در تاريخ، در ادب از أميرالمؤمنين مى‏خواستند نقل كنند در كتاب و در نوشته هم بعد از اينكه مى‏نويسد نام على را نمى‏توانستند ببرند، مى‏گفتند: عَن رَجُلًا مِن قُرَيش، اين مطلب از يك مردى از قريش است.

عبدالرّحمن بن أبى ليلى رواياتى را كه از اميرالمؤمنين نقل مى‏كند، مى‏گويد: مِنْ رَجُلٍ، عَن رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسولِ اللَه، از يك مردى از اصحاب رسول خدا.

حسن بصرى رواياتى را كه نقل مى‏كند مى‏گويد: از ابوزينب، از پدر زينب؛ چون أميرالمؤمنين به ابوزينب معروف نبود، به ابى‏الحسن معروف بود، رواياتى كه به عنوان ابوزينب نقل مى‏كند.

شعبى مى‏گويد: من مى‏رفتم پاى منابر بنى اميّه مى‏نشستم، در نمازهاى جمعه، نمازهاى عيد خطبه‏ها خوانده مى‏شد و أميرالمؤمنين را لعن مى‏كردند، سَبّ مى‏كردند، بد مى‏گفتند، درجات او را پائين مى‏آوردند؛ امّا من مى‏ديدم مثل اينكه اين مرد را گرفتند و دارند به آسمان مى‏برند، مثل اينكه مى‏ديدم هر چى اينها بدى مى‏گويند باز فضيلت أميرالمؤمنين دارد درخشندگى مى‏كند و نور مى‏دهد. آنوقت فضيلت براى بنى‏اميّه نقل مى‏كردند، منزلت نقل مى‏كردند، جعل مى‏كردند، تعريف مى‏كردند براى مردم؛ و من مى‏ديدم كه در بالاى منبر مثل اينكه شكم‏هاى مردار و گندهاى جيفه‏ها را مى‏شكافند و منتشر مى‏كنند، هرچه بيشتر تعريف مى‏كردند، بوى تعفّن آن بيشتر فضا را مى‏گرفت.

ابن نباته مى‏گويد: خواستند نور أميرالمؤمنين را خاموش كنند، ولى نتوانستند؛ بلكه يك صيحه بر صيحه قيامت اضافه شد. أميرالمؤمنين صيحه‏اش در دنيا پيچيد مانند صيحه قيامت. عدل او، انصاف او، رحمت او آمد زمين را گرفت. در هر شهرى شما برويد بگرديد از قبور اولاد او پيدا مى‏كنيد، مردم قبور اولاد او را به عنوان تقرّب مزار خود قرار مى‏دهند.

بخارى و مسلم و ابن بصره ابن نعيم اين روايت را نقل مى‏كنند كه: وقتى كه پيغمبر اكرم حالشان سنگين بود و زير بغل پيغمبر اكرم را گرفتند بياورند براى مسجد، عائشه مى‏گويد: زير بغل پيغمبر را گرفت فضل پسر عبّاس وَ رَجُلُ آخر و يك مرد ديگر، نمى‏گويد آن مرد ديگركيست؟ يا از روى‏حسادت خود يا اينكه‏ بعداً نتوانستند بيان كنند و روّات در آن تصرّفى كردند؛ خلاصه نمى‏گويد: زير بغل پيغمبر را فضل و على گرفتند، مى‏گويند: فضل و رَجُلٌ آخر.

اين قسم خاموش كردند نور على را، ولى‏گرفت دنيا را، كجا مى‏توانند خاموش كنند؟! مگر قابل خاموش كردن است؟

يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ ( سوره توبه ، آیه 9)

مى‏خواهند نور خدا را خاموش كنند؟! نور خدا كه قابل خاموش كردن نيست، آنها خودشان را پست مى ديدند.

             مه فشاند نور و سگ عو عو كند             هر كسى بر طينت خود مى‏تند

 خوب اين مكتب أميرالمؤمنين است. حالا ما مسلمانها، ما شيعيان بايد حواس خودمان را جمع كنيم، بدانيم كه معنى ميزان چيست؟ بدانيم كه على يك آدمى است كه تعارف سرش نمى‏شود و عقيل را آنطور متوجّه كرد و متنبّه كرد كه از صراط عدالت خارج نشود و گردنبند را از دختر خود گرفت و به بيت المال برگرداند، مالى كه دختر به عنوان عاريه گرفته بود.

ما بايد نزديك كنيم خودمان را، در عبادت، در تصرّف اموال، اجتناب از محرّمات، دست زدن به كارهاى حرام، رشوه، ربا، قمار، معاملاتى كه از غشّ و غلّ به وجود مى‏آيد و آن معامله را باطل مى‏كند؛ اگر بكنيم ما نزديك مى‏شويم در دنيا و آخرت كاميابيم و اگر نشد ضرر كرديم.

ما كه مى‏گوئيم على، بايد اين ترازوى خود را نزديك كنيم به آن ترازو، اين شاهين سنجش اعمال خود را منطبق بر آن شاهين كنيم، اگر توانستيد شاهين روى شاهين قرار بگيرد كه به! به! ما فانى در ذات خدا شديم و به حقيقت مقام ولايت اعتراف كرديم، و اگرنه هر چه نزديكتر بهتر.

أميرالمؤمنين عليه السّلام وصيّت كرد، در ديشب و از دار دنيا رفت.

در روى زمين أميرالمؤمنين تُشك نداشت، آنچه زير پاى أميرالمؤمنين بود شكل يك لحاف نازك بود، ولى چندتا متكّا و بالش پشت سر أميرالمؤمنين گذاشتند و حضرت به آن تكيّه كرده، أميرالمؤمنين روى تشك نخوابيده.

وصيّت كرد كه اى حسن! من كه از دار دنيا رفتم مرا غسل بده، كفن كن، حنوط كن به بقيّه حنوط جدّت كه جبرائيل از بهشت آورده، بعد مرا در ميان سرير و تابوت بگذارى، جلوى تابوت را كسى نگيرد، تو و برادرت حسين عقب تابوت را بلند كنيد، جلوى تابوت بلند مى‏شود، جلوى تابوت را جبرائيل و ميكائيل حركت مى‏دهند، هر جا تابوت رفت برويد، از كوفه خارج مى‏شويد، در سرزمينى روى سنگى تابوت به زمين مى‏آيد، همانجا جائيست كه حضرت نوح پيغمبر براى من حفر كرده، بر من نماز مى‏خوانى، بعد جسد مرا از آنجا كنار مى‏گذارى، همانجا را حفر مى‏كنى، مى‏بينى يك قبرى ساخته و آماده و لحدى آماده، در سر قبر يك تخته چوب بزرگى است كه روى آن نوشته شده:

 هَذَا مَا حَفَرَهُ نُوحُ النَّبِى لِوَصِىِّ نَبِىِّ ءَاخِرِالزَّمَان«  اين قبرى است كه نوح پيغمبر براى وصىّ نبىّ آخر الزّمان هفتصد سال قبل از طوفان حفر كرد» ، جنازه مرا در ميان قبر مى‏گذاريد، آنجا هفت‏تا خشت است، آن خشتها را به روى من مى‏گذاريد، بعد يكى از خشتها را برمى‏داريد، در قبر نگاه مى‏كنيد، مرا نمى‏بينيد؛ چون هر وصىّ پيغمبرى از دار دنيا برود، وقتى او را در قبر بگذارند خدا بين روح و جسد پيغمبر و روح و جسد آن وصىّ را جمع مى‏كند. بعد از چند لحظه نگاه كنيد مى‏بينيد من در ميان قبر هستم، برگشتم، آن يك خشت ديگر را بگذاريد و قبر را از خاك انباشته كنيد و شب به كوفه برگرديد و اين موضوع را هم مخفى بداريد، فردا كه شد يك صورت نعشى به ناقه ببنديد بفرستيد براى مدينه كه كسى از موضع قبر من اطّلاع پيدا نكند. ببينيد، ميزان، ميزان، وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْميزانَ در ميان امّت طاغى و ريائى بايد كارش به جائى برسد كه بگويد قبر من مخفى باشد، زيرا خوارج، ناصبى، ياران معاويه مى‏آمدند و مى‏كَندند و قبر را در مى‏آورند و جسد را در مى‏آورند و نظير اينها خيلى اتّفاق افتاده، أميرالمؤمنين فرمود: قبر را مخفى كنيد.

محمّد بن حنفيّه روايت مى‏كند: بعد از اينكه پدرم از دار دنيا رفت صداى ضجّه و شيون از خانه ما بلند شد، امام حسن عليه السّلام فوراً تصدّى كرد براى غسل دادن، برادرم حسين آب مى‏ريخت و حضرت امام حسن غسل مى‏داد و بدن خود به خود تكان مى‏خورد، ديگر كسى لازم نبود بدن را براى غسل به اين طرف و آن طرف كند.

بعد حضرت امام حسن صدا زدند زينب بياور بقيّه حنوط را، آن حنوطى كه جبرائيل از بهشت آورد و با آن پيغمبر و مادرم فاطمه زهراء را حنوط كردند، سهم پدرم مانده بياور. حضرت زينب آورد، امام حسن أميرالمؤمنين را با آن حنوط بهشتى و كافور بهشتى حنوط كرد..

مى‏گويد: وقتى سر حنوط را باز كردند چنان بوئى از اين حنوط متصاعد شد كه تمام كوفه را گرفت. بعد بدن أميرالمؤمنين را در همين جامه كفن كردند. محمّد حنفيّه مى‏گويد: از اين بدن پدرم بوى مُشك و عنبرى متصاعد مى‏شد كه تا آن زمان ما چنين بوئى استشمام نمى‏كرديم.

در ميان تاريكى شب بدن را روى سريرى قرار دادند، حضرت امام حسن و امام حسين عقب سرير را گرفتند و سرير بلند شد. از شهر خارج مى‏شوند.                     

افرادى كه تشييع جنازه مى‏كنند حضرت امام حسن، حضرت امام حسين، محمّد بن حنفيّه، اولاد ذكور آن حضرت، صعصعة بن صوحان و چند نفر ديگر از اصحاب خاصّ بودند، هر كس ديگر خواست بيايد حضرت امام حسن ممانعت كردند.

در تاريكى شب جنازه از كوفه خارج شد به سوى نجف، نجف هم كه شهرى نيست يك بيابان است، بى آب و علف، مدّتى همينطور جنازه آمد و آمد.

محمّد حنفيه مى‏گويد: قسم به خدا اين جنازه را كه ما در ميان تاريكى شب مى‏برديم، از هر محلّى او عبور مى‏كرد، از ديوار و سنگ و كوه و بيابان و تپّه همه بر پدرم سلام مى‏كردند؛ تا جنازه رسيد به قَرىّ، به قائم قرى؛ (يك زير و ستونى بود قرار داده بودند نزديك كوفه براى علامت راه كه او را قائم قَرىّ يا قائم قريّه مى‏گويند.) مى‏گويد: همين كه جنازه از پهلوى قائم قرى مى‏گذشت اين ميله كج شد و تعظيم كرد و سلام كرد و همين طور كج و منحنى ماند؛ همانطورى كه سرير و تخت ابرهه وقتى كه عبدالمطلب وارد بر ابرهه شد، سرير سلام كرد و همين طور منحنى ماند.

تا اينكه جنازه را آوردند و جنازه در بالاى سنگى پائين آمد. جنازه را روى زمين گذاشتند. حضرت امام حسن عليه‏السّلام هفت تكبير بر جنازه پدر گفت و اين هفت تكبير جائز نيست بر احدى مگر بر مهدى آل محمّد كه بر جنازه او هفت تكبير مى‏گويند.

بعد از اينكه نماز را به جاى آورد، جنازه را برداشتيم و آن محلّ را حفر كرديم، همانطورى كه پدرم وصيّت كرده بود قبرى ساخته، لحدى آماده و تخته چوب در سر قبر حفر كرده بودند و نوشته بود به لسان سريانى كه: اين قبرى‏  است كه نوح پيغمبر قبل از هفتصد سال از طوفان براى وصىّ پيغمبر آخرالزّمان حفر كرده جنازه پدرم را در ميان قبر گذاشتند، افرادى كه در ميان قبر رفتند فقط سه نفر بودند، برادرم حسن و برادرم حسين و محمّد بن حنفيّه در ميان قبر. أميرالمؤمنين را در ميان قبر آوردند، از آن خشتهائى كه حضرت نوح تهيّه كرده بود روى بدن گذاشتند؛ و حضرت امام حسن يك خشت را برداشتند و نگاه كردند ديدند جسدى نيست؛ بعد از مدّتى باز نگاه كردند ديدند جسد هست.

در اينجا شيخ حافظ برسى صاحب كتاب «مشارق‏الأنوار اليقين» روايت مى‏كند مى‏گويد: حضرت أميرالمؤمنين عليه السّلام به حضرت امام حسن فرمودند: وقتى كه جنازه مرا در قبر گذاشتيد هنوز خاك روى جنازه نريخته‏ايد كنارى برويد و دو ركعت نماز بخوانيد، بعد بيائيد سر قبر و ببينيد چه مى‏بينيد.

ما جنازه پدر را كه در ميان قبر گذاشتيم همه رفتيم در كنار دو ركعت نماز خوانديم و بعد آمديم در بالاى قبر، ديديم يك سندس سبز روى بدن أميرالمؤمنين كشيده شد. حضرت امام حسن از بالاى سر آن سندس را بلند كردند ديدند در ميان قبر پيغمبر است و آدم و حضرت ابراهيم، اينها نشسته‏اند با أميرالمؤمنين صحبت مى‏كنند؛ حضرت امام حسين عليه السّلام سندس را از پائين پا بلند كردند، ديدند در پائين پا مادرشان فاطمه زهراء و آسيه و مريم و حوّا، اينها بر أميرالمؤمنين سوگوارى مى‏كنند، سندس را انداختند. خاك روى بدن أميرالمؤمنين ريختند، قبر را از خاك انباشته كردند.

صعصعة بن‏صوحان دست برد و مشتى از آن خاكها برداشت و به سر خود پاشيد و صدا زد سلام من بر تو اى أميرالمؤمنين! گوارا باد بر تو كرامتهاى خدا،

صبرت عظيم بود، جهادت عظيم بود، به مصائب و بلاهاى مختلف مبتلا شدى و تجارت سودمند كردى و به سوى حبيب خود ملحق شدى.

چاپ ارسال به دوستان
 
نظرسنجی
نام:    
پست الکترونیک:    
تاریخ    
موضوع:    
متن:    

کد یا نوشته ای را که در این عکس می بینید دقیقا وارد کنید

اگر در دیدن این کد مشکل دارید با مدیر سایت تماس بگیرید 
نمایش کد جدید

 
 

کلیه حقوق در انحصار پرتال متقین میباشد. استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

© 2008 All rights Reserved. www.Motaghin.com


Links | Login | SiteMap | ContactUs | Home
عربی فارسی انگلیسی