گالری تصاویر آرشیو بانک صوت کتابخانه پرسش و پاسخ ارتباط با ما صفحه اصلی
 
اعتقادات اخلاق حکمت عرفان علمی اجتماعی تاریخ قرآن و تفسیر جنگ
کتابخانه > اخلاق، حكمت و عرفان > اسرار ملكوت > اسرار ملكوت جلد 2

تفاوت مراتب اولياء الهي در سعه وجودي آنان است

نكته بسيار دقيق و بسيار حائز اهميّت در مقايسه بين اين دو شخصيّت بزرگوار و رجل الهي در اين است كه: انكشاف حقائق و حقيقت وقايع و حوادث عالم وجود در وجود مرحوم انصاري بر اساس احضار صور مثاليّه و انطباق آنها با نفس الأمر و واقع و سپس اخراج اصلح و ارجح از بين اينها مي‌باشد، و به تعبيري ديگر: إعمال قوّه عاقله و جولان آن در مظاهر اسماء و صفات و تعيين فرد احسن نسبت به ساير موارد است؛ امّا در مورد حضرت حدّاد اصلاً مقايسه و تحقيق و تفحّص و انطباقي وجود ندارد، بلكه يك حقيقت در نفس متجلّي مي‌شود و همان حقيقت و تجلّي بر زبان جاري مي‌شود و يا به مقام فعل و عمل درمي‌آيد. در اينجا ديگر تفكّر و تعقّل نيست، و ضمّ قياسات و قضايا و مقارنات و شرائط نيست، و رعايت فرد احسن و اصلح معني ندارد؛ مگر خداي تبارك و تعالي اين چنين مي‌كند، و مگر او در فعلش موارد متصوره را در كنار هم قرار مي‌دهد و سپس فرد بهتر را انتخاب و اختيار مي‌نمايد؟ اختيار حضرت حقّ نفس اراده كُنْ و نزول آن بمرتبه تعيّن و خارج است. مصلحت كجا، و تفكّر چه معني دارد، و رعايت مورد اصلح در ذات او چه وجهي دارد؟

(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيًْءاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُون‏*فَسُبْحَانَ الَّذِى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون‏)[1].

«اراده و مشيّت پروردگار بر اين است كه هرگاه اختيار فعلي را در خارج بنمايد به نفس همان اراده، آن شيء در خارج محقّق خواهد شد. پس منزّه است آن ذاتي كه حقيقت و باطن و علّت همه اشياء در عالم وجود به يد قدرت لايزال او بستگي و تعلّق دارد و همه شما به او بازگشت خواهيد نمود.»

و لازمه اين مرتبه اندكاك كامل ذات سالك در ذات حضرت احديّت است كه در لسان اهل معرفت به فناء ذاتي و تجرّد تامّ تعبير آورده مي‌شود. در اينجا فعل عبد فعل الله و كلام او كلام الله و اراده او ارادة الله خواهد شد. در اينجا ديگر بنده‌اي وجود ندارد تا كار صحيح انجام دهد؛ يك حقيقت است و آن الله است. الله در مرتبه فعل، الله در مرتبه قول و كلام، و الله در مرتبه عالم طبع، و الله در همه شؤون و تصّرفاتي كه عارف در اين مرتبه انجام مي‌دهد.

ابن فارض عارف عظيم الشّأن و والاي مصري چه خوب موقعيّت و منزلت عباد مخلَص پروردگار را در اين رتبه و مقام توضيح و تشريح مي‌كند. و اينكه نفس انسان چگونه با مخالفت هوي و هوسها و سركشي‌ها و خودكامگي‌ها آنچنان رام مي‌شود كه همچو آئينه كه زنگار از چهره او برداشته شده است صاف و پاك عكس مقابل در او نقش مي‌بندد؛ نفس هم چون از خودي و خودمحوري بگذرد آينه ظهور اسماء و صفات حضرت حقّ مي‌شود.

مقام و منزلت عباد مخلَص خدا در كلام ابن فارض

ابن فارض مي‌فرمايد:

و كـُلُّ مَقــامٍٍ عـَن سُلوكٍ قَطعتـه

 

عُبـوديّــةً حَقّـقتُـها بـعُبـودةِ(1)

و صرتُ بها صَـبًّا فلمّا تـركتُ ما

 

اُريـد أرادَتنـي لـها و أحبـَّتِ(2)

فَصـِرتُ حبيـبًا بَل مُحبًّا لنفْسه

 

و ليسَ كقَـولٍ مَرَّ نفسي حبيبَتي(3)

خَرجـتُ بها عَنّي إليـها فلم أعـُـد

 

إليّ و مِـثلي لا يَقـول بـرَجعـَةِ(4)

و أفردْتُ نَفْسي عَن خروجي تكرُّمًا

 

فلَمْ أرضَها مِن بعد ذاكَ لِصُحبَتي(5)

و غَيَّبتُ عَن إفـرادِ نفْسي بـحيثُ لا

 

يُزاحِمُني إبداءُ وَصفٍ بحـَضْرتي(6)

و هـا أنا اُبدي في اتّحادي مَبـدَئـي

 

و اُنهي انتِهآئي في تواضُع رِفعَتي(7)

جَلَـتْ في تَجلّيـها الوجودَ لِنـاظِري

 

ففـي كُـلِّ مَرئـيٍّ أراهـا برؤيـَةِ(8)

و أشهدتُ غَـيبي إذ بَدَت فوجـدتُني

 

هُنـالك إيّـاها بـِجَلْوةِ خَلـوتي(9)

وطاحَ وُجودي في شهودي و بِنتُ عَن

 

وجودِ‌ شُهودي‌ ماحيًا غير‌‌ ‌‌َ‌مُثبتِ(10)

و عانَقتُ ما شاهَدتُ في مَحْو ِشاهدي

 

بِمَشهدِه للصَّحوِ مِن بعد سَكرَتي(11)

فَفي الصَّحوِ بَعد المَحوِ لَم أكُ غيـرَها

 

و ذاتي بذاتي إذْ تَحلَّتْ تَجلَّتِ(12)

فـَوصْفي إذْ لم تدْعَ باثنَيـنِ وَصـفُها

 

و هيئَتُها إذْ واحدٌ نَحـن هيئَتي(13)

فإن دُعِيَتْ كنتُ المُجيبَ و إن أكُـن

 

مُنادًي أجابَتْ مَن دَعاني و لَبَّتِ(14)

و إنْ نَطقَتْ كُنتُ المُناجي كذاك إن

 

قَصصْتُ حَديثًا إنّما هي قَصَّتِ(15)

فقَد رُفِعَتْ تآءُ المخاطَب بينَنا و في

 

رَفعِهـا ‌عَن‌ فُرقَة ِالفـرقِ رِفْعَتي(16)[2]

«1ـ و هر مقامي از مقامات سير و سلوك را كه پيمودم به جهت عبوديّت و بندگي حضرت حقّ، آن مقام را بواسطه عبوديّت و اطاعت به مرحله تثبيت و ملكه درآوردم و آنرا در وجود خود محقّق و متعيّن نمودم.

2ـ پيش از اين در مراحل سير و سلوك من عاشق و شيفته معشوق و مشتاق وصل او بودم، پس آنگاه كه از اين حالت درگذشتم و خواست خود را بكناري نهادم و وجودي ديگر براي خود تصوّر ننمودم تا از آن خواست و اراده برخيزد، معشوق مرا بسوي خود طلبيد و در اينجا او بود كه مرا اراده كرد و نرد عشق با من باخت و مرا براي خود انتخاب و اختيار نمود.

3ـ پس من محبوب او گشتم، بلكه محبوب نفس و ذات خود گشتم (زيرا نفس من در ذات من، ذات و نفس محبوب گشته است و ديگر دوئيّت و بينونيّتي در ميان نيست تا يكي بر ديگري عشق بورزد، بلكه در اينجا يك ذات باقي مي‌ماند و آن ذات محبوب است، پس او عاشق بر خود است و خود را مي‌طلبد و خود را اراده مي‌كند؛ بنابراين عشق من بر ذات خودم عشق محبوب بر ذات خودش است بدون هيچ گونه اختلاف و تفاوت) و اين مرتبه با آنچه قبلاً گفته شد كه بواسطه تجلّي حقّ بر بنده كه بواسطه آن وجود خود و هرچه در عالم كون تحقّق دارد را عاشق و طالب وصل او ديدم فرق دارد (زيرا در آن تجلّي چون هنوز از نفس و ذات آثاري باقي است در حيطه وجود ذات بدنبال مطلوب و معشوق مي‌گشتم، امّا در اين تجلّي از آنجا كه ديگر ذاتي و نفسي براي خود نمي‌بينم طالب و مطلوب و عاشق و معشوق را يك ذات و يك عينيّت و يك تحقّق مي‌يابم و بس).

4ـ بواسطه تجلّي و عنايت حضرت محبوب از وجود خود خارج گشتم و لباس خوديّت و استقلال را به يكباره دور انداختم و آنچنان بسوي او كشيده شدم كه تمام ذرّات تعيّنم و وجودم را تعيّن و وجود او گرفت و ديگر هيچ اثري از آن هويّت سابق و وجود قبل باقي نماند و همه در ذات و نفس محبوب محو و فاني گرديد. و ديگر به آن تعيّن و تشخّص بازگشت ننمودم. و چگونه بازگشت بنمايم درحاليكه مثل مني امكان بازگشت به آن مرتبه دنيّ و پست كه زائيده خوديّت و استقلال در مقابل معشوق است را در خود نمي‌بيند و هرگز پا به آن ورطه و موقعيّت نخواهد گذاشت، هيهات!

5‌‌ ـ نفس خود را از مرتبه شوق و طلب خارج ساختم و او را تنها بدون هيچ تعلّق و ميل و اراده و خواست (حتّي خواست و اراده وصل و شوق ديدار محبوب) رها كردم. و اين بجهت كرامت و عزّتي است كه خواستم بر نفس خود قرار دهم و او را از مرتبه تعيّن به مرحله لا تعيّن و لا تشخّص، و از اراده و اشتياق بمرحله عدم اراده و عدم طلب ارتقاء بخشم. و حتّي از اين مرحله نيز بگذشتم و خود اين حالت عدم اراده و عدم طلب را نيز در خود مانع ديدم، و اصلاً صحبت و همنشيني با او را نيز مخالف اندكاك و محو در ذات حضرت محبوب يافتم، پس نه تنها خواست و اراده را از نفس سلب نمودم، خود نفس را نيز از حيّز وجود و ظهور و بروز انداختم. ديگر نفسي برايم نماند تا خواست و طلب را از او بردارم.

6ـ و آنچنان در اين موقعيّت محو و غايب شدم و ديگر اثري از وجود خود در عالم كون مشاهده ننمودم و هرچه تفحّص كردم كه ذرّه‌اي از استقلال و تعيّن درخود بيابم ممكن نگرديد، كه اگر هر وصف و يا نعتي بر ذات من افزوده گردد به اندازه سر سوزني بر وجود من اضافه نخواهد شد؛ و باز من در همان مرتبه غيبت و خفاء بطور اتمّ و اكمل قرار گرفته‌ام و خارج نخواهم شد.[3]

7 ـ و اكنون آغاز اتّحاد خود را با خالق و مُنشِئ خويش شروع مي‌نمايم و مآل و انتهاء سرنوشت خود را كه در عين تواضع و فروتني در پيشگاه معشوق و محبوبم بسيار عالي رتبه و بلند مرتبه است پيش‌بيني مي‌كنم.

8 ـ روشن و آشكار ساخت محبوب من وجود را در ديدگان من هنگامي كه تجلّي كرد به عالم تنزّلات و صور ماهوي ممكنات. و چون ديدگان من غير محبوب چيزي را مشاهده نمي‌نمايد، پس به هر چيز نظر مي‌افكنم جمال محبوب را در او مشاهده مي‌نمايم.

9ـ و زماني كه معشوق خود را بر من ظاهر ساخت و حقيقت ذات او بر من نمايان گشت، من نيز آن حقيقت غيبي و مختفي خود را كه عين ذات معشوق است به مرتبه عيان و شهود درآوردم و ظاهر ساختم. در اين هنگام خود را يافتم كه همان معشوق است كه اينچنين خود را مي‌نماياند و به جلوه‌گري مي‌پردازد. و اين حالت را بواسطه خلوت و اعتزال از خلق به منصّه ظهور و بروز درآوردم.

10ـ و وجود ظاهري من در تجلّي شهود باطن از بين رفت و حتّي از وجود علمي اين شهود نيز جدا و منفصل گشتم (زيرا تجلّي باطن به نحوي بود كه ادراك اين حضور و وجود را نيز از من گرفت) و در اين حال جميع تقيّدات و انّيّات خود را محو و نابود ساختم و در اين محوْ اثبات تعيّن ديگر ننمودم (در تجلّي ظاهر و باطن محو هر دو تعيّن و تقيّد را نمودم و اثبات يك تجلّي موجب محو و فناء تجلّي ديگر نگرديد و مقام جمعيّت براي من در اين دو تجلّي با هم حاصل گرديد).

11ـ و آنچه را كه در حال محو ظاهر خود و تجلّي باطن خود بواسطه ظهور و تجلّي محبوب مشاهده نمودم سخت در آغوش گرفتم. پس از مستي و حالت فناء كه به مرتبه بقاء نائل آمدم ديدم معشوق با حقيقت ذات و شهود من يكي شده است؛ پس من خود را كه همان معشوق است و معشوق را كه در من ظهور و شهود پيدا نموده است در آغوش گرفته‌ام.

12ـ پس در حال بقاء بعد از فناء من وجودي جز وجود او نيستم و قبلاً هم نبودم، وليك شهود اين معني پس از محو كه بواسطه تجلّي باطني محبوب صورت پذيرفت محقّق گشت. و زماني كه معشوق تجلّي نمود، ذات من كه قبلاً در محدوديّت تقييد و جزئيّت اسير و در حبس و حصر بود اينك از جزئيّت رسته و به كلّيّت و جمعيّت پيوسته است و از محدوده حدود و مقيّدات خلاصي يافته، پا به عرصه لا مكان و لا انتهاء نهاده است.

13ـ از آنجا كه بين من و بين معشوق دوئيّت و بينونيّت برداشته شده است و ذات من عين ذات او گشته است، پس در اين عالم به هر وصفي كه من متّصف گردم در واقع معشوق متّصف به آن وصف مي‌گردد؛ و متقابلاً هر حسن و كمال و جمال و جلال و اوصافي كه منطبق بر هيئت و شاكله حضرت محبوب است، همان وصف بر هيئت من نيز زيبنده خواهد بود. پس من در اين مرحله (بقاء پس از فناء) آينه تمام نماي صفات و شؤونات محبوب و معشوق مي‌گردم.

14ـ پس اگر كسي او را بخواند من پاسخ خواهم داد، و هر كسي كه مرا صدا بزند او اجابت خواهد كرد و لبّيك خواهد گفت!

15ـ و اگر محبوب سخن بگويد من با او به مناجات و مسامره پرداخته‌ام، و اگر خبر و داستاني را نقل كنم درست همانند آن است كه او آن خبر و حكايت را نقل كرده است.

16ـ ديگر در اين مرتبه مسأله خطاب و مشافهه از ميان برخاسته، و تاءِ مخاطب بكلّي زائل و محو گشته است و از محدوده حدود مردم و افرادي كه او را در غيب و خفاء مي‌نگرند ـ‌ نه در جلوت و عيان ‌ـ خارج گشتم و از عالم پست اعتبارات به افق اعلاي محو و خلود در حريم ذات محبوب ارتقاء يافتم.»

ابن فارض نيل به مرتبه وحدت حقيقي و عيني را برهاني مي‌كند

سپس كسيكه اين مرتبه و وصول به اين درجه را غريب مي‌شمارد و از دائره امكان خارج مي‌سازد را مخاطب قرار داده، و مطالبي را به عنوان دليل و شاهد بر مدّعاي خويش بيان مي‌كند:

فـإنْ لَم يُجـوِّز رؤيةَ اثنَـينِ واحـدًا

 

حِجـاكَ و لم يُثـبِتْ لـبُعدِ تَثـبُّتِ(1)

سَأجْلـو إشـاراتٍ عليـكَ خَفـيّةً

 

بهـا كعِـباراتٍ لَـدَيـْكَ جَلـيَّةِ(2)

و اُعرِبُ عنها مُغرِبًا حيثُ لاتَ حيـ

 

ـنَ لبسٍ بِتـبْيانَيْ سَمـا عٍ و رُؤيةِ(3)

و اُثبـِتُ بالبـُرهانِ قَوليَ ضـاربًا

 

مِثـالَ مُحِقٍّ و الحقيـقةُ عُمدَتي(4)

بمَتـبوعَةٍ يُنبـيكَ في الصَّـرعِ غيرُها

 

علي فَمِـها في مَسِّها حيثُ جُـنَّتِ(5)

و مـِن لُـغةٍ تَبـدو بغَـيرِ لِسـانِها

 

عليـهِ بَـراهيـنُ الأدلّةِ صَـحَّتِ(6)

فلَو واحِدًا أمسيتَ أصبـحتَ واجِدًا

 

منازَلـةً ما قُلـتُه عَـن حَقيـقةِ(7)

ولَكن علَي الشِّركِ الخَـفيّ عَكفْتَ لَو

 

عَرفتَ بنَفسٍ عَن هدَي الحقِّ ضَلّتِ(8)

كَذا كُنتُ حينًا قبـلَ أن يُكشَف الغِطا

 

مِن اللَـبس ِلا أنفـكُّ عن ثَنـويَّةِ(9)

فلمّا جَلوتُ الغـَينَ عنّي اجْتَلَـيْتُني

 

مُفيـقًا و مِنّي العَينُ بالعينِ قَـرَّتِ(10)

فَـلا تَكُ مَفتـونًا بِحُسنـكَ مُعْـجبًا

 

بِنفسِك مَوقوفًا عَلي لَبسِ غِرّةِ(11)

و فارقْ ضَلالَ الفـَرقِ فَالجمعُ مُنتجٌ

 

هُدَي فِـرقةٍ بالاتِّحـادِ تَحـدَّتِ(12)

و صَرِّحْ بِاطـلاقِ الجَمـالِ و لا تَقُل

 

بتَـقييدِهِ مَـيلاً لِزُخـرُفِ زينةِ(13)

فكُلُّ مَلـيحٍ حُسنُـه مـِن جمـالِها

 

مُعـارٌ لَه بل حُسنُ كلِّ مَلـيحةِ(14)

بها قَيسُ لُبـني هامَ بل كلّ عاشـقٍ

 

كمَجنـونِ لَيـلي أو كُثَـيِّرِ عَـزَّةِ(15)

فكلُّ صَبـا مِنهـم إلي وَصفِ لَـبْسِها

 

بِصورةِ حُسنٍ لاحَ في حُسنِ صورةِ(16)

و مـا ذاكَ إلاّ أنْ بَـدَتْ بمَـظاهرٍ

 

فظَـنّوا سِواها و هي فيها تَجلَّتِ(17)[4]

«1ـ پس اگر عقل تو نتوانست به حقيقت اين معني برسد كه چگونه دو ذات بظاهر مختلف كه يكي در اعلي مرتبه از عظمت و عزّت و قدرت و تجرّد و بساطت (كه همان مرحله لا حدّ و لا رسم است) و يكي در مقام امكان و حدّ و قيد و مخلوقيّت ممكن است كه با هم وحدت حقيقي و عيني ـ نه صرفاً تخيّلي و اعتباري ـ پيدا كنند و بطور كلّي دوئيّت و بينونيّت از ميان برخيزد، و بواسطه عدم تأمّل در اطراف موضوع از وصول به اين معني عاجز گشتي،

2ـ هم اينك اشاراتي را بر تو آشكار مي‌سازم كه از تو پنهان مانده بود و همانند عبارات روشن و واضح در نزدت درخواهد آمد،

3ـ و پرده از روي اين مشكل بنحوي برمي‌دارم و با استفاده از منقولات و مشاهدات آنچنان توضيح خواهم داد كه جاي هيچگونه شكّ و شبهه را در تو باقي نگذارد؛

4 ـ و ثابت مي‌كنم با دليل كلام خود را و مثال و شاهدي بر مدّعاي خود اقامه خواهم كرد از روي حقيقت نه اعتبار و مجاز، درحاليكه پيروي از حقيقت كيش و دَيدن من است.

5 ـ در نظر بياور دختري را كه بيماري صرع و جنّ زدگي بر او عارض گشته و در همان حال عباراتي از دهان او خارج مي‌شود و اخباري از وي صادر ميگردد درحاليكه خود هيچ اطّلاعي و سابقه‌اي از اين عبارات و اطّلاعات نداشته است (در واقع همان نفس مسخِّر او كه جنّ يا هر چيز ديگري باشد در نفس او حلول نموده و او را به نطق و تكلّم در‌آورده است؛ پس در اينجا اين دو ذات به صورت يك واحد و يك عينيّت ظهور پيدا نموده است و اتّحاد بين اين فرد جنّ‌زده با نفس اجانين و شياطين حاصل گرديده است).

6ـ و همينطور لغاتي كه اين شخص بكار ميبرد شايد با لغت خود او مختلف باشد، و ادلّه بر صحّت مدّعاي من قائم مي‌باشد.

7ـ پس اگر تو نيز از ذات خود و صفات و آثار نفس دست برداري و بينونيّت را بين خود و محبوب كناري بگذاري و با ذات محبوب به وحدت و اتّحاد برسي خواهي يافت كه آنچه من مي‌گويم از روي حقيقت و واقعيّت بوده است (و اين ادراك، ادراك باطني و قلبي است كه از ناحيه نفس و قلب من بر تو نازل شده است نه با ادراك لفظي و مفهومي و كلامي كه در فهم و فكر تو جاي دارد).

8 ـ وليكن تو كه معتكف وادي شرك گشته‌اي و بر توسن مجاز و اعتبارات و دوئيّت‌ها سوار شده‌اي كجا ميتواني به سرّ مطلب من پي ببري؟ و تو بر نفس و ذاتي تكيه و اعتماد كرده‌اي كه از طريق حقّ و حقيقت فاصله گرفته است.

9ـ البتّه خود من نيز قبل از اينكه پرده از رخسار و حقيقت و جمال معشوق برافتد به همين علّت و بيماري مبتلا بودم و خود را از او جدا مي‌ديدم و ثنويّت و دوئيّت را حقّ مي‌پنداشتم و به او معتقد بودم.

10ـ پس آنگاه كه غبار و زنگار حجاب دوئيّت بين خود و معشوق را بزدودم و پرده را به كناري نهادم، ناگهان نفس خود را يافتم كه از مرض به در آمده و به صحّت و سلامت متلبّس شده است، و دوئيّت را كنار گذاشته و به وحدت با محبوب متّحد گشته است. و چشم من روشني و بصيرت خود را بواسطه چشم محبوب و بصيرت او باز‌يافت، پس ديده محبوب بجاي ديده سابق من مستقرّ شد و اكنون با چشم و ديد و بصيرت او مي‌نگرم.

11ـ پس تو نيز گول احساس خود را مخور و مفتون به ظواهر فريبنده و دور كننده از او نشو و به نفس خود و جلوه‌هاي آن فريفته نشو كه در اين صورت در وادي جهل و اغترار و مجاز محبوس و محصور خواهي گرديد.

12ـ و از گمراهي و تفرقه و جدائي كناره بگير كه جمعيّت و معيّت تو با معشوق هرگونه تفرقه و جدائي را از بين مي‌برد، و گروهي را كه در صدد دست يافتن به اين نقطه در تلاش و مجاهدت مي‌باشند به سرمنزل مقصود رهنمون خواهد شد، و آنها را از تفرقه و جدائي با محبوب بيرون خواهد آورد.

13ـ و آشكارا اعلان كن كه جمال محبوب و معشوق حدّ و حصري ندارد و به هيچ قيد و محدوديّتي مقيّد و محدود نخواهد شد، و همه جمالها و كمالها در عالم كون از آنِ معشوق و محبوب ما است و هيچ فردي به اندازه سرسوزني بهره استقلالي از جمال و كمال ندارد، و آنچه دارد افاضه از جانب محبوب است؛ كه اگر به چنين حقيقتي معترف و مقرّ نشدي پا از جادّه صدق و حق بكناري گذاشتي و به زينت‌هاي مجازي و ناپايدار و اعتباري دل خوش نمودي و جمال حقيقي و كمال مطلق را از دست داده‌اي.

14ـ پس حال كه چنين است و ما اينگونه حقيقت و لبّ مسأله را براي تو توضيح داديم، بدان كه هر صاحب ملاحت و جمالي در عالم وجود يافت شود حسن و ملاحتش را از محبوب حقيقي و جمال مطلق دريافت كرده باشد، چه مرد و چه زن.

15ـ بواسطه تجلّي ذات محبوب و جمال او قيس مفتون و ديوانه جمال لُبْني گرديد، بلكه هر عاشقي همچون مجنون كه شيفته زيبايي و ملاحت ليلي شد و كُثيِّر كه واله و شيداي عَزَّة گرديد.

16ـ پس هر كشش و عشقي كه از ناحيه عشّاق ظهور مي‌نمايد و آنانرا به جانب معشوق‌هاي خود مي‌كشاند در حقيقت آن عشق و كشش به سمت صفات و تجلّيات محبوب حقيقي و معشوق حقيقي است كه بصورت حسن و جمال و زيبايي در صورتي از صورتهاي ظاهري و عالم طبع منطبع و مصوّر مي‌گردد (و آن عاشق تصوّر مي‌كند كه جمال معشوق به خود آن معشوق وابسته و متدلّي است، درحاليكه خبر ندارد جمال معشوق او ظهور معشوق حقيقي در اين مرآت و آينه است و در واقع او دارد به معشوق حقيقي عشق مي‌ورزد نه به اين صورت و آينه ظاهري كه معشوق ظاهري او مي‌باشد).

17ـ و تمام آنچه تا به حال براي تو توضيح و شرح دادم در اين حقيقت منحصر است كه محبوب در مظاهر و صور عالم كون خود را ظاهر و نمودار مي‌سازد، و اين مردم جاهل و بي‌خبرند كه تصوّر مي‌كنند اين صور و مظاهر غير از اوست و با او اختلافي فاحش دارد، درحاليكه حقيقت آنها همان تجلّي حضرت حقّ است.»

سعادتمند آنكه دامن خود را از هر دو جهان برچيد و دنيا را به اهل دنيا سپرد

راقم اين سطور گويد: و للَّهِ دَرُّه قائلاً و مُفصحاً و شارحاً! خدايش غريق بحار رحمت خود بگرداند كه چه خوب و روشن از عهده شرح و توضيح و ترسيم حقيقت وحدت و انجذاب سالك و محو و فناء و هو هويّت برآمده است، بطوريكه بهتر از اين نمي‌شود حقّّ اين مسأله را ادا نمود. خوشا به سعادت و بهره او كه گوي سبقت را در مضمار سبق بربود و به اكسير حيات و سرّ عالم خلقت و حقيقت تشريع و تربيت و تزكيه نائل آمد، و دامن خويش را با رفض هوي و هوس و محو تمايلات و تمنّيات و افناء نفس با جميع شؤون و آثارش از هر دو جهان برچيد، و جز فناء و انمحاء در ذات حقّ نصيبي برنگزيد و غير او را به اغيار تفويض كرد و محبوب را براي خود برداشت.

بقول مرحوم والد رضوان الله عليه بارها مي‌فرمودند: «دنيا را به اهل دنيا بسپاريد»؛ دنيا يعني همه تعلّقات در هر قالب و هر لباس و هر شأن و هر موقعيّت. تا تعلّق به خود و تمايلات و خواستهاي شخصي دارد دنيا است و از حقّ جدا؛ و وقتي صبغه الهي پيدا مي‌كند كه خواستي براي شخص در جلوه‌هاي متفاوت آن و فراز و نشيب‌ها و اختلافات وجود نداشته باشد. و هر كسي مي‌تواند خود را در اين معركه بيازمايد و بيش از هر كس ديگر دريابد كه اعمال او برخاسته از خواست و ميل و اشتياق اوست (گرچه صبغه و رنگ و بوي الهي دهد) يا اينكه صرفاً براساس تكليف است و هيچ ميلي و خواستي در او نقش نداشته است.

روزي يكي از دوستان مي‌گفت: در مجلسي صحبت از دخالت نفس در امور معنوي و روحاني و انگيزه دنيوي جهت تصدّي امور شرعي و الهي و انجام تكاليف در قالب اداء تعهّد و مسؤوليّت اجتماعي به ميان آمد؛ فردي از اقرباء آن شخص كه از روحانيّون و علماء طهران است اثبات اين مطلب را مي‌نمود كه اساس اعمال و كارهاي ما بر خلوص نيّت و صرفاً اداء تكليف است. آن فرد به او گفت: آيا نمازي را كه بر پيكر پدرت در ميان انبوه تشييع كنندگان در فلان مسجد خواندي با قصد قربت بود؟ آن شخص پس از لحظه‌اي تأمّل پاسخ داد: خير، من در آن نماز قصد قربت نداشتم و دلم مي‌خواست در قبال اين انبوه از مشيّعين، خواندن نماز ميّت به من كه فرزند بزرگ پدرم هستم واگذار گردد، و وقتي اين پيشنهاد شد زود از آن استقبال كردم. حال اين فقط يك نماز ميّت است، تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل، كه اين دنيا چه بر سر ما مي‌آورد و چگونه همه استعداد‌ها و قابليّت‌هاي ما را صرف امور اعتباري و پوچ و مجازات نموده، عمر خود را هدر و سرمايه خدادادي را هَباءً منثوراً مي‌نمائيم؛(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً*الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُُمْ فىِ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحَْسَبُونَ أَنهَُّمْ يحُْسِنُونَ صُنْعًا)[5].

«اي پيامبر! بگو به اين افراد: به شما خبر بدهم كدام فرد از شما بدبخت‌تر و بيچاره‌تر و دست‌خالي‌تر است؟ آن دسته و گروهي كه تلاش و عمل آنها در دار دنيا پوچ و بي‌ارزش و مقدار گشته و هيچ نتيجه‌اي بر آن مترتّب نشده است، درحاليكه گمان ميبرند راه راست را پيموده و عمل نيك و خداپسندانه بجاي آورده‌اند.»

كلام اين عارف بزرگ در شرح اوصاف سالك واصل دقيقاً شرح فرمايش مولي أميرالمؤمنين عليه السّلام است كه مي‌فرمايد: عِبادٌ ناجاهُم في فِكرهِمْ و كَلَّمهمْ في ذاتِ عُقولِهم.[6]

حقيقت مناجات آنگاه حاصل مي‌شود كه از عبد هيچ شائبه مغايرت و بينونيّتي در وجود او باقي نمانده باشد، و مفهوم ولايت بكنهه و لبّه و عينيّته در وجود عبد متحقّق گشته باشد؛ و اين همان چيزي است كه اين عارف جليل از چهره او نقاب بر‌مي‌دارد.

رسول خدا: لِي مَعَ الله حالاتٌ لا يسعُها ملك مقرّب و لا نبيٌّ مُرسَل

از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم مرويست كه فرمود: لي مَعَ اللَهِ حالاتٌ لا يَسَعُها مَلكٌ مُقرَّبٌ و لا نَبيٌّ مُرسَل.[7]

«براي من در وقت حضور در مقام عزّ و جلال حضرت حقّ يك موقعيّتي است كه هيچ ملكي از ملائكه مقرّب و نه پيامبري از مرسلين تحمّل آن مقام را نمي‌تواند بكند.»

پر واضح است كه تمام انبياء و مرسلين در مسأله وحي و ارتباط با حضرت حقّ به يك منوال و يك درجه بوده‌اند، و اگر ما معني و حقيقت وحي را عبارت از القاء يك معني از معاني عالم غيب (چه بصورت حكم تشريعي و يا به صورت انكشاف يك واقعه خارجي) بدانيم ديگر اختلاف معني نخواهد داشت، زيرا همه آنها در اين موضوع مشترك بوده و كلام وحياني آنان صدق و قرين با عصمت است. و همچنانكه شريعت مقدّسه اسلام بر قلب شريف رسول الله نازل شد و آن حضرت آنرا براي مردم بيان و توضيح داد، همينطور در شرايع گذشته هيچكدام از انبياء كلامي را از جانب خود و با دخالت نفس و خواست خود به مردم القاء نمي‌كردند و همه آنان آنچه را بعنوان دستور و مبناي موضوعات شرعيّه بيان مي‌نمودند عين كلام حضرت حقّ و عين اراده و خواست او بوده است، بدون يك كلمه كم و يا زياد. پس بايد در اينجا نكته ديگري غير از مسأله وحي و نزول كتاب و شريعت و حكم از جانب پروردگار و ملائكه وحي باشد كه چنين تعبيري از رسول خدا مشاهده مي‌شود.

و اگر ما مسأله وحي را قدري توسعه دهيم و صرفاً موقوف بر احكام ظاهري شرعي و انكشاف حوادث و پديده‌هاي خارجي نكنيم، بلكه القاء معاني و حقائق مستوره عالم وجود و كيفيّت كشف اسرار ظهور و بروز عالم اسماء و صفات جماليّه و جلاليّه حضرت حقّ و تطوّرات عالم هستي در همه ابعاد ظاهري و باطني آن و كشف شهودي ذات اقدس پروردگار در مرتبه سرّ و قلب مؤمن را قائل شويم، آنوقت درمي‌يابيم كه مسأله وحي بمعني اوّل چقدر از اين مرتبه فاصله دارد! و بلكه بين زمين و آسمان اختلاف و بُعد در آن مشاهده مي‌شود. در اينجا مرتبه‌اي است كه از حدود وجودي جبرائيل امين برتر و خارج است، زيرا جبرائيل سعه ظرفيّت و ادراك او در مرحله اسماء الهيّه به اسم عليم است، درحاليكه رسول خدا از اين مرتبه فراتر رفته و با اندكاك در كنه ذات و حقيقت هوهويّه حقّ وحدت ذاتي پيدا نموده است، چنانچه در بيان اين اشعار عالية المضامين بدان اشارت رفت.

مقام لي مع اللهي رسول خدا در اشعار سعدي

سعدي در اين باره چنين گويد:

كليمي كه چرخ فلك طور اوست

 

همـه نورهـا پرتـو نـور اوسـت

شفيــعٌ مُطـــاعٌ نبـــيٌّ كريـــم

 

قسيــمٌ جسيــمٌ نسيــمٌ وسيــم

يتيـمي كه ناكـرده قرآن درسـت

 

كتبـخانه چنـد ملّـت بشســت

چو عزمش برآهيخت شمشير بيم

 

بمعـجز ميـان قمــر زد دو نيـم

چو صيـتش در افـواه دنيـا فتـاد

 

تزلـزل در ايـوان كسـري فتـاد

به لا قامت لات بشكسـت خـرد

 

به إعـزاز ديـن آب عُزّي ببـرد

نه از لات و عزّي بـرآورد گرد

 

كه تـورات و انجيـل منسوخ كرد

شبي برنشست از فلك برگذشت

 

بتمكين و جاه از ملك درگذشت

چنان گـرم در تيـه قربت برانـد

 

كه بر سدره جبـريل ازو باز مانـد

بـدو گفت سـالار بيـت الحـرام

 

كه اي حامـل وحـي برتر خـرام

چـو در دوستي مخلصـم يافتـي

 

عنـانم ز صحبـت چـرا تافــتي

بگفتــا فراتــر مجالـم نمـاند

 

بمانـدم كه نيـروي بالـم نمـاند

اگر يك سـر مـوي برتـر پـرم

 

فــروغ تجلّـي بســوزد پـرم

نمانـد به عصيان كسي در گـرو

 

كه دارد چنيـن سيّدي پيشـرو

چه نَعْـت پسنـديده گـويم تـرا

 

عليك السّـلام اي نبـيّ الـوري[8]

تمام اين حالات و كمالات با خروج سالك از مرتبه نفس در جميع اطوار و مراتب آن ميّسر مي‌گردد، چنانچه مولي أميرالمؤمنين عليه السّلام به اين نكته اشاره فرمودند.

پس از ناشنوائي سمع و نابينائي چشم دل و عناد و استكبار نفس امّاره، اين رتبه كه مقام مناجات پروردگار با سرّ عبد خود است حاصل مي‌شود؛ و الاّ در مراحل قبل از اين ممكن است اين تكلّم و ارتباط حتّي با وجود نفس سركش و از خود نگذشته در عوالم برزخ و مثال و حتّي ملكوت رخ دهد و سالك به عنوان حال نه ملكه مشاهده حقائق و صور برزخيّه و مثاليّه را بنمايد، درحاليكه هنوز در كشاكش و فراز و نشيب‌هاي نفس امّاره دستخوش تغيّرات و تحوّلات است، و خطر از همينجا شروع مي‌شود. او مي‌پندارد كه آنچه مي‌بيند و مي‌شنود و احساس مي‌كند آخر كار و مرحله فعليّت است و مطلوب و مقصود در اين مرتبه و برهه حاصل شده است و ديگر كمالي بر اين مرتبه مترتّب نمي‌شود، درحاليكه نمي‌داند چه‌ بسا در اين مشاهدات و كرامات دخالت و وسوسه نفس امّاره بنحوي پيچيده و مرموز بوده است كه اصلاً و ابداً نتوانسته است تشخيص اين موضوع را بدهد. و به صرف انكشافي و يا رخ نمودن يك مسأله غير عادي و يا شفاي مريضي و يا اخباري از ضمير فردي و يا حادثه‌اي خارجي تصوّر مي‌كند مسأله تمام است و كمال به نهايت مطلوب رسيده است، درحاليكه تمام اين بروزات و ظهورات و خوارق عادات و انكشافات در مرتبه نفس تحقّق پيدا كرده است و با انگيزه‌هاي پنهاني و غيرقابل تشخيص و مشوّه و مموّه و مبهم نفس آميخته گشته است، وتا زدودن زنگار از آينه دل و پاك نمودن گرد و غبار كثرت و تعلّقات از حرم يار كه فرمود: القَلبُ حَرَمُ اللهِ فَلا تُدخِلْ في حَرمِ اللهِ غَيرَ اللهِ[9] فاصله بسيار است.

راقم سطور گويد: چقدر مناسب است در اينجا به برخي از تعابيري كه مرحوم والد رضوان الله عليه از استاد سلوكي و عرفاني خود حضرت حدّاد قدّس الله نفسه آورده‌اند اشاره‌اي كنم و حقيقت كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام و مضامين اشعار عارف عظيم ابن فارض مصري رضوان الله عليه را نسبت به ايشان در تعابير و كلماتي كه چه‌ بسا در نامه‌هاي ايشان به بعضي از خواصّ دوستان و رفقاي سلوكي نگاشته‌اند متذكّر گردم، تا مقام ثبوت و مرتبه يك وليّ كامل و سالك واصل كه از دائره كثرت پا به عرصه وحدت گذارده است روشن گردد، و طلوع نور توحيد در تمام زواياي وجود او مجسّم شود و خصوصيّاتي كه بواسطه ظهور اين تجلّي اعظم كه تجلّي باطني حضرت حقّ بر قلب و سرّ سالك است تا حدودي بيان شود.

تعابير مرحوم علاّمه از استاد خود يادآور كلمات أميرالمؤمنين و اشعار ابن فارض است

در نامه‌اي به رفيق سالك و شفيق طريق مرحوم آقاي حاج محمّد حسن بياتي رحمة الله عليه از كربلا چنين مي‌نويسند:

بسم الله الرّحمن الرّحيم

و لَهُ الحَمدُ في الاُولي و الآخِرةِ و لَهُ الحُكمُ و إليهِ تُرجَعون

سلام‌هاي پياپي و درود پي‌در‌پي و تحيّات وافره و ادعيه خالصه بر آستان حضرت محبوب باد كه افق مقدّس عالم دل را مكان خود فرمود، و با ولايت تامّه خود متصرّف در كون و مكان گرديد.

امروز شاه انجمن دلبران يكي است، دلبر(گرچه جز او هيچ نيست) هميشه دل بر آن يكي است.

نيكو رقيمه مباركه زيارت و حقّاً مطالب حقّه‌اي است كه خداوند بر زبان و دل شما جاري ساخته است، نه مبالغه و اغراق. گرچه بايد گفت تازه اين تمجيد و تحسين در حدود فكر ماست نه رسا به قامت او، و اين انديشه در ظرف تعقّل ما نه محيط بر بحر فضل او. آب دريا را به پيمانه پيمودن غلط است و امواج بادهاي تند را با غربال محدود نمودن و با دستار مقيّد كردن نه صحيح.

و إنَّ قَميصًا خيطَ مِن نَسجِ تِسعه

 

و عِشرينَ حَرفًا عَن مَعاليهِ قاصرٌ

باري هزار بار شكر كه گرچه نه در خور خريداران اوئيم، چون نه ثمني در دست و نه مثمني محدود، ليكن در زمره بعرصه در‌آمدگان بازار او و زمره مشتاقان جمال و والهان حريم درگه او.

به هر طرف كه نگه مي‌كنم تو در نظري

 

 

چرا كه بهر تو جز ديده جايگاهي نيست

باري در نامه‌اي ديگر مطالب را اوج داده و تعابير عجيبي از استاد خود نقل مي‌كنند:

بسم الله الرّحمن الرّحيم

اللَهمَّ أنتَ السّلامُ و مِنكَ السَّلامُ و إليكَ يَنتَهي السّلامُ

و لَه الحمدُ في الاُولي و الآخِرةِ، وهو الأوّلُ و الآخرُ و الظّاهرُ و الباطنُ

و هو عَلي كُلّ شَيءٍ قديرٌ

السّلام عليكم و رحمةُ اللهِ و بركاتُه؛ پس از اهداء تحيّات وافره و ادعيه خالصه بصحّت و موفّقيّت در شب سه‌شنبه وارد كاظمين عليهما السّلام، و در صبح سه‌شنبه وارد كربلاي معلّي و مشّرف بحضور حضرت عزيز انسان العين و عين الانسان حضرت آقاي حاج سيّد هاشم حدّاد روحي فداه شدم.

اللَهُمَّ أفِضْ صِلَةَ صَلواتكَ و أوَّلَ تَسليماتِكَ علي أوّلِ التّعيُّناتِ المُفاضَةِ مِن العِمآءِ الرَّبّاني، ‌و آخِرَ التَّنزّلاتِ المُضافةِ إلي النَّوعِ الإنسانيِّ، المُهاجِر مِن مكّة كانَ اللهُ و لَم يَكُن مَعهُ شَيءٌ ثاني.

جاي دستبوسي و پابوسي اصالتاً يا نيابتاً نبود، لأنّه كلُّ شيءٍ و مَع كلِّ شَيءٍ و قآئمٌ بكلِّ شيءٍ، وسِع كُرسيُّه السّمواتِ و الأرضَ، زَيتونةٍ لا شَرقيّةٍ و لا غَربيّةٍ، فَللَّه المَثَلُ الأعلي.     بوي گلم چنان مست كرد    دامنم از دست برفت

پس از استقرار، از حالات حضرتعالي بخصوص و ساير رفقا خدمتشان معروض افتاد بسيار خرسند شدند و دعاي خير فرمودند؛ و فرمودند: آقا! خيلي از رفقا در معني توحيد گير دارند ولي آقاي بيات خيلي روشن است و در مسافرت من به ايران با موافقت معني بود، و خداوند به ايشان عنايت بسياري فرمود و ايشان در رديف رفقاي درجه اوّلي هستند كه ما با هم شب و روز هستيم، او هميشه با من است. عرض كردم: كلمه‌اي بفرمائيد كه براي ايشان بنويسم. فرمودند: بنويس (فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْت‏)[10]، الخ.

در اين نامه كه براي يكي از خواصّ رفقاي سلوكي و صاحب سرّ خود مي‌نويسند، حقيقت و شخصيّت مقام عارف واصل و فاني در ذات حضرت احديّت بيان شده است؛ و كيفيّت عروج به مرتبه لا حدّي و لا رسمي و اطلاقي حضرت حقّ، و بالنّتيجه طلوع سرّ ولايت مطلقه تكوينيّه و ظهور مقام ارادت و مشيّت لا انتهائيّه در نفس عارف توضيح داده شده است؛ و كيفيّت اتّحاد و نفوذ ولايت و اراده تكوينيّه حضرت حقّ در جميع عوالم وجود (چنانچه براي حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم أجمعين ثابت و محقّق است) در زير سايه و ولايت مقام ولايت كبراي الهيّه حضرت حجّة بن الحسن العسكري أرواحنا لتُراب مَقدمه الفِداء بر آنان نيز ثابت و محقّق مي‌گردد. و اين معني همان حقيقت وحدت ولايت است كه در مظاهر مختلفه بواسطه تجليّات باطني و اعظم پروردگار ظاهر مي‌شود. يعني يك ولايت مختصّ ذات پروردگار است و احدي را چه از مردم عادي و چه از اولياء و انبياء و معصومين عليهم السّلام به اندازه سر سوزني در آن سهم و شريك و انباز نيست، همان ولايت در نفس معصوم عليه السّلام تجلّي و ظهور مي‌نمايد و باز همان ولايت از نفس معصوم بر نفس وليّ خدا كه مراتب عبوديّت را بنحو احسن و اكمل طيّ نموده و به حقيقت توحيد ذاتي بالحقيقه متحقّق شده است ظاهر مي‌گردد. ولهذا اوصافي را كه خداي متعال در قرآن كريم در ضمن آيه شريفه «نور» بر حضرات معصومين عليهم السّلام اطلاق نموده است، بر اين دسته از اولياء خدا نيز اطلاق مي‌گردد؛ در آنجا كه مي‌فرمايد:

( اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ  مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَوةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ  الْمِصْبَاحُ فىِ زُجَاجَةٍ  الزُّجَاجَةُ كَأَنهََّا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَ لَا غَرْبِيَّةٍ يَكاَدُ زَيْتهَُا يُضىِ‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ  نُّورٌ عَلىَ‏ نُورٍ  يهَْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ  وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ  وَ اللَّهُ بِكلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ عَلِيم‏*فىِ بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاَْصَال‏*رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تجَِرَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَوةِ  يخََافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصَر*لِيَجْزِيهَُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُواْ وَ يَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِ  وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيرِْ حِسَاب‏)[11].

«خداوند نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور او مانند چراغدان دروني ديوار بدون منفذ مي‌باشد كه در آن چراغ بوده باشد. آن چراغ در داخل شيشه و حبابي است (كه بر روي آن گذارده شده است) و آن حبابِ آبگينه‌اي گويا همچون ستاره‌اي درخشان است.

آن چراغ برافروخته مي‌شود از مادّه زيتونيِ درخت بركت داده شدة زيتون، كه نه نسبت با مشرق دارد و نه با مغرب (بلكه در ميان بيابان در زير آسمان در حال اعتدال از خورشيد و هوا و زمين بهره مي‌گيرد).

به قدري آن روغن زيتون كه مادّه برافروختگي اين چراغ مي‌باشد درخشنده و پرلمعان و نورافزاست كه اگر آتش‌گيرانه‌اي با آن تماس حاصل نكند باز هم شعله‌ور است.

آن حباب نور ديگري است افزون بر روي نور چراغ. خداوند با نور خودش هدايت مي‌كند مؤمناني را كه بخواهد (به منزلگاه قرب خود برساند) و مَثل‌هائي براي مردم مي‌زند، و خداوند به تمام چيزها بسيار داناست.

آن چراغ، يا آن مؤمنان هدايت شده به نور خدا، در خانه‌هائي هستند كه خداوند به آنها اجازه داده است كه داراي رفعت معنوي گرديده و در آنها اسم خدا بر دلها برده شود.

بطور مستمرّ و مداوم در آن خانه‌ها صبحگاهان و شامگاهان تسبيح خداوند را مي‌نمايند مرداني كه ايشان را باز نمي‌دارد از ياد خدا نه تجارتي و نه خريد و فروشي، و باز‌‌ نمي‌دارد از برپا داشتن نماز و دادن زكوة، چرا كه در حالي هستند كه مي‌ترسند از روزي كه در آن، دلها و چشمهاي بصيرت واژگون گردد.

اين بدان سبب است كه خداوند به بهترين اعمال نيكوئي كه بجا آورده‌اند ايشان را جزا دهد، و از فضل خود نيز بر آنان زيادتي بخشد؛ و خداوند به هر كس كه بخواهد بدون حساب روزي مي‌دهد.»[12]

امام صادق عليه السّلام ائمّه را مصداق آيه «نور» مي‌داند

مرحوم والد رضوان الله عليه در «الله شناسي» ذيل تفسير اين آيه به نقل از «الميزان» آورده‌اند:

در «توحيد» صدوق وارد است كه از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام روايت شده است كه چون از قول خداوند عزّوجلّ: (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ  مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَوةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ) سؤال نمودند، فرمود: آن مثلي مي‌باشد كه خدا براي ما زده است؛ فالنَّبيُّ و الأئمَّةُ صَلواتُ اللهِ عَليهِم مِن دِلالاتِ اللَهِ و آياتِه الَّتي يُهتَدَي بِها إلي التَّوحيدِ و مصالِح الدّينِ و شَرايع الإسلامِ و السُّنَنِ و الفَرآئِضِ؛ و لا قُوّةَ إلاّ باللَهِ العَليِّ العَظيم.

«بنابراين پيغمبر و ائمّه صلوات الله عليهم از دلالتهاي خداوندي و آيات وي هستند، آن دلالات و آياتي كه بدان مي‌توان به سوي توحيد و مصالح دين و شرايع اسلام و سنن و فرائض راه جست؛ و هيچ قوّه‌اي موجود نمي‌باشد مگر به خداوند عليّ عظيم.»[13]

مسعودي در كتاب «اثبات الوصيّة» روايتي را از حضرت ابوالحسن امام علي النّقي عليه السّلام روايت مي‌كند:

رَوَي الحِمْيَري قالَ: حَدَّثني أحمدُ بنُ أبي عبدِ اللهِ البَرقي عَنِ الفَتح بنِ يَزيد الجُرجاني قالَ: ضَمَّني و أبا الحَسن الطَّريقُ لمّا قَدِمَ به مِن المَدينة، فَسَمعتُه في بعض الطّريقِ يَقولُ: مَن اتَّقَي اللهَ يُتَّقَي و مَن أطاع اللهَ يُطاعُ. فلَم أزَلْ أئتلِفُ حَتّي قَرَبتُ مِنه و دَنَوتُ فسلَّمتُ علَيه فَردَّ علَيَّ السّلامَ. فأوَّلُ ما ابتَدئَني أن قالَ لي: يا فَتح! مَن أطاعَ الخالقَ فلَم يُبالِ بسَخَطِ المَخلوقينَ. يا فَتح! إنّ اللهَ جلَّ جلالهُ لايوصَفُ إلاّ بما وَصَف بِه نَفْسَه. فأنّي يوصَفُ الَّذي تَعجُز الحَوآسُّ أن تُدرِكَه و الأوهامُ أن تَنالَه و الخَطَراتُ أن تَحُدَّه و الأبصارُ عَن تُحيطَ به. جلَّ عمّا يَصِفُه الواصِفونَ و تَعالَي عمّا يَنعتُه النّاعِتونَ. نَأي في قُربِه و قَرُبَ في نآئِه، بَعيدٌ في قُربِه و قَريبٌ في بُعده. كَيَّفَ الكَيْفَ و لا يُقالَ كَيفٌ، و أيَّنَ الأينَ فلا يُقال أينٌ، إذْ هو مُنقطِع الكَيفيّةِ والأينيّةِ، الواحدُ الأحدُ جَلّ جلالُه.

كَيفَ يوصَفُ محمّدٌ صلّي الله عليه و آله و قد قَرنَ الجَليلُ اسمَه باسمِه و أشرَكَه في طاعَتِه و أوجَبَ لمَن أطاعَهُ جزآءَ طاعَتِه فقال:( وَ مَا نَقَمُواْ إِلَّا أَنْ أَغْنَئهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِن فَضْلِه‏)[14]. فقالَ تبارَكَ اسمُه يَحكِي قولَ من تَركَ طاعَتَه:( َ يَلَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولا) . أم كيفَ يوصفُ مَن قرنَ الجليلُ طاعَتَه بطاعةِ رسولِ اللهِ صلّي الله عليه و آله حيثُ قالَ: (ْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلىِ الْأَمْرِ مِنكم‏)[15]. قالَ:( وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلىَ الرَّسُولِ وَ إِلىَ أُوْلىِ الْأَمْرِ مِنهُْم‏) .

يا فتحُ! كَما لا يوصَفُ الجَليلُ جَلَّ جلالُه و لا يوصَفُ الحُجَّةُ فكذلكَ لا يوصَفُ المُؤمنُ المسلمُ لأمرِنا. فَنَبيُّنا صلّي اللَه عليه و آله أفضَلُ الأنبيآءِ و وصيُّنا صلّي اللَه عليه و آله أفضَلُ الأوصيآءِ. ثُمّ قالَ بعد كَلامٍ: فاردُدِ الأمرَ إليهمْ و سلِّمْ لَهُم... الخ.

همانگونه كه خداوند بوصف درنيايد، رسول او و مؤمني كه تسليم خدا باشد بوصف درنيايد

«حميري گويد: احمد بن ابي عبدالله برقي از فتح بن يزيد جرجاني نقل كرد كه: در مسير بين مدينه و عراق زمانيكه متوكّل عبّاسي آن‌ حضرت را به سامرّاء تبعيد نمود، من با آن حضرت همسفر بودم. روزي از آن حضرت شنيدم كه مي‌فرمود: كسيكه تقواي خداي تعالي را پيشه خود سازد از گزند شرار خلق مصون خواهد ماند؛ و كسيكه اطاعت باري تعالي را بجاي آورد از او اطاعت خواهد شد. پيوسته من به نحوي با آن حضرت روابط انس و موجبات قرب برقرار نمودم تا اينكه توانستم خود را از زمره نزديكان به ايشان قرار دهم. پس روزي خود را به امام عليه السّلام نزديك نمودم و بر او سلام كردم، حضرت جواب سلام فرمود. سپس با اوّلين جمله‌اي كه پس از سلام گفتگوي خود را شروع كرد فرمود:

اي فتح! كسيكه اطاعت خالق را بنمايد از خشم و غضب مخلوق بيمي به خود راه نمي‌دهد. اي فتح! بدرستيكه خداي متعال جلّ جلاله به توصيف و تعريف در نيايد مگر به وصف و نعتي كه خود، خود را بنمايد. زيرا كجا مي‌توان توصيف نمود ذاتي را كه حواسّ بشر عاجزتر از آنست كه بتواند او را ادراك كند، و وهم و تخيّل انسان به او برسد، و خطورات او را تعريف و توضيح نمايد، و چشمان به او احاطه پيدا كند. از آنچه توصيف كنندگان بپردازند بلند مرتبه‌تر است، و وصف و بيان شارحانِ حقيقت و كنه ذات او بسيار پائين‌تر از حقيقت اوست. در عين قرب و نزديكي با خلق بعيد و در عين بعد از خلق قريب و با آنان معيّت دارد، با حضور خود با خلق فاصله دارد و با فاصله با آنها حضور و شهود دارد. او ذاتي است كه كيفيّت و چگونه بودن اشياء را ابداع و خلق فرمود، ولي خود هيچگونه چگونگي و كيفيّتي برنمي‌دارد. و اوست كه از براي اشياء مكان بيافريد امّا خود در لامكان قرار يافته است، زيرا ذات او از كيفيّت و قبول مكان بريّ و منزّه است؛ او ذات واحد و أحد (يكتا و بي مانند) است، بلند مرتبه است مقام عظمت و جلال او.

و همينطور چگونه محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم به وصف و شرح در‌مي‌آيد درحاليكه خداوند جليل اسم او را قرين و در كنار اسم خود ذكر كرده است و او را شريك در اطاعت و انقياد از خود قرار داده، و براي كسيكه از رسول او اطاعت كند ثواب و جزاء اطاعت و انقياد از خودش را مقرّر كرده است، زيرا فرموده است: (و اين افراد ـ يعني منافقين ـ مستوجب نقمت و بدبختي نگشته‌اند مگر اينكه خداي متعال و رسول او آنها را از نعمتهاي الهي بهره‌مند ساخته، بواسطه كفران نعمت خود را به بيچارگي و عقوبت گرفتار نمودند). پس خداوند ـ كه پر خير و بركت است اسم او ـ حال كساني را كه با او و رسول او از در مخالفت و عناد بر‌مي‌خيزند و مخالفت اوامر خودش و رسول خودش را مي‌كنند اين چنين بيان ميكند: (اي كاش ما اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا را در دنيا انجام مي‌داديم!). و يا اينكه چگونه بوصف و تعريف آيد آن كسي كه خداي متعال اطاعت از او را كنار اطاعت رسول خودش قرار داده است، آنجا كه مي‌فرمايد: (از خدا اطاعت كنيد و از رسول خدا اطاعت كنيد و از متولّيان امر از ميان خود). و در جاي ديگر فرموده است: (و اگر ايشان امر خود را به پيامبر و يا به صاحبان امر و متولّيان حكم از ميانشان مي‌سپردند برايشان بهتر بود).

اي فتح! همچنانكه خداي جليل جلّ جلاله به وصف و شرح نيايد، و همانطور كه حجّت او نيز به وصف و بيان نيايد، همينطور مؤمني كه تسليم امر ما شده باشد و خود را با تمام وجود در اختيار ما قرار داده باشد و حقيقت ولايت ما را به نحو اتمّ و واقع قبول داشته باشد نيز به وصف و شرح نخواهد آمد. پس پيامبر ما صلّي الله عليه و آله و سلّم برتر از تمامي انبياء، و وصيّ ما صلّي الله عليه و آله بالاتر و با فضيلت‌تر از تمامي اوصياء مي‌باشند. سپس حضرت پس از جمله‌اي فرمودند: اي فتح! امر خود را به آنها بسپار و تسليم رأي و نظر آنان گرد...»

علّت عدم توصيف حضرت حقّ و رسول او و مؤمنين

با تأمّل در اين فقرات حديث شريف روشن مي‌شود چگونه امام هادي عليه السّلام علّت عدم توصيف ذات حضرت حقّ را عدم شعور و ادراك بشر نسبت به كنه ذات و حقيقت وجود پروردگار دانسته‌اند. و همينطور عجز از وصف و بيان رسول خدا و ائمّه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين به همين امر برمي‌گردد؛ زيرا صرف نظر از خصوصيّات ظاهري و قالب بشري كه حدود و مشخّصات آن براي همه افراد روشن است، حقيقت انسان به كيفيّت مراتب فعليّت و سعه ظرفيّت وجودي او بواسطه ثبوت تجرّد و حصول قرب به ذات حقّ مرتبط مي‌شود، و چون نفس معصوم عليه السّلام از اين نقطه نظر جميع مراتب استعداد او را به فعليّت درآورده است و در مرتبه تجرّد و تجريد به اعلي مراتب آن كه رفض بالكلّيّه تمام زوايا و بقاياي تعيّنات نفس است نائل آمده است، لذا وجود او مندكّ و فاني و محو در ذات حق گشته، و با از دست دادن همه شوائب هستي مجازي و ورود به حريم اطلاقي پروردگار به هستي مطلق و وجود بحت و بسيط و لاحدّ و لارسم قدم گذارده است. و عليهذا هر آنچه بر آن وجود مطلق از خصوصيّات و كمالات مترتّب است بر وجود حضرات معصومين عليهم السّلام نيز مترتّب گردد. و همينطور مؤمني كه با تأسّي به مرام و مكتب معصومين عليهم السّلام و انقياد تامّ از صاحب مقام ولايت كبراي الهيّه و تسليم بالكلّيّه امور خود به آن حضرات خود را فاني در ولايت امام نموده باشد و تمام ذرّات هستي خود را محو در هستي پروردگار كند، او نيز مشمول همان عنايت و لطف حضرت حقّ نسبت به معصومين عليهم السّلام مي‌گردد و طبق فرمايش حضرت امام هادي عليه السّلام او نيز به نعت و بيان و شرح و توصيف در‌نمي‌آيد.

چقدر مناسب است با بحث ما در اينجا كلام مرحوم والد اعلي الله مقامه، آنجا كه در مقام توصيف از استاد خود (مرحوم حدّاد) مي‌فرمايد:

ايشان قابل توصيف نيست. من چه گويم درباره كسيكه به وصف در‌نمي‌آيد؛ نه تنها لا يوصَف بود، بلكه لايُدرك و لايوصَف بود؛ نه آنكه يدرك و لايوصف بود.[16]

حقير گويد: در اينجا نكته‌اي بيادم آمد از مرحوم آية الله والد قدّس الله نفسه در وقتي كه صحبت از نفوذ و سيطره ولايت و مقدار فعل و إعمال او در تربيت و إرقاء نفوس بشر بسوي منزلگاه و مقصد خود بميان مي‌آمد، و از ايشان سؤال مي‌شد: كيفيّت امامت و حدود آن نسبت به ساير افراد به چه نحو ميباشد؟ و آيا أميرالمؤمنين عليه السّلام مي‌تواند با دستگيري و تربيت نفوس افراد آنانرا به همان مرتبه و منزلتي كه خود در آن مرتبه قرار دارد برساند يا خير؟ ايشان مي‌فرمودند:

اميرالمؤمنين عليه السّلام امام است تا بي‌نهايت

أميرالمؤمنين عليه السّلام امام است به نحو اطلاق نه امام به نحو تقيّد و تحدّد و محدوديّت خاصّ. او امام است تا بي‌نهايت، نه امام تا يك درجه و رتبه مخصوص. و اگر او نتواند انسان را به همان مرتبه و منزله‌اي كه خود در آن متمتّع از همه مواهب الهيّه بطور غير محدود در همه مراتب و شؤون اسما‌ء و صفات بي‌انتهاء حضرت حقّ است برساند او ديگر امام ما در اين مرتبه نخواهد بود، بلكه امام در مراتب پائين‌تر خواهد بود، و اين با امامت غيرمحدوده و غيرمحصوره او منافات دارد. علي امام است تا ذات پروردگار، و پيشواست تا مرتبه تجرّد تامّ و حريم حضرت حقّ. و علي امام است تا همان نقطه‌اي كه خود در آن است، زيرا امامت او مطلقه است نه مقيّده. و چنانچه نتواند به آن مرتبه كه ظهور كلّيه اسماء و صفات الهي بر آينه مَظهر است برساند و ذات انسان را از هستي تعيّني و استقلالي به نيستي فناء و محو كه عين هستي اطلاقي است انتقال ندهد ولايت او ديگر مطلقه نخواهد بود.

كسي اشكال نكند كه عدم وصول به رتبه حضرات معصومين عليهم السّلام نه بجهت نقصان و ضعف در فاعليّت و إعمال صاحبان ولايت مطلقه است، كه ناشي از قصور استعداد و عدم قابليّت قوابل بشري است كه ياراي وصول به آن ذروه عالي و راقي را ندارند، و اين نقطه منحصراً متعلّق به همان ذوات مقدّسه معصومين صلوات الله و سلامه عليهم مي‌باشد و بس. زيرا هيچ دليلي نه عقلي و نه نقلي كه دلالت بر صحّت اين ادّعا را بنمايد وجود ندارد، و خداي متعال وجود معصوم را جدا و ممتاز از حدود وجود بشري و انساني نيافريده است. و همان حقيقتي كه نشأت گرفته از كنه و حقيقت ذات پروردگار به اسم روح بر جسم مادّي و طبيعي بشر تعلّق مي‌گيرد و مصداق (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى‏)[17] مي‌گردد و به خلعت كرامت(فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الخَْالِقِين‏)[18] مخلّع مي‌شود، همان حقيقت به صورت روح و نفس امام عليه السّلام در قوالب و اجسام آنها نزول پيدا مي‌كند. منتهي امام عليه السّلام با مراقبه و مجاهده و اطاعت تامّ و تمام و عبور از بوادي كثرت و رفض همه تعيّنات غير الهي كمال متوقَّع و مترتّب بر وجود خويش را فراهم مي‌نمايد و مصداق اتمّ انسان كامل مي‌گردد، و ما آن استعداد و قابليّت را صرف إعمار و اصلاح امور دنيوي و انغمار در شهوات و نفس امّاره و تصدّي رياسات و كثرات و امور باطله و شخصيّه مي‌نمائيم، و آن سرمايه و اكسير حيات را هَباءً مَنثوراً به دست طوفان بلايا و حوادث نيست و نابود مي‌سازيم. فلذا او به مقصد مي‌رسد و ما درمي‌مانيم، و او مظهر كليّه اسماء و صفات جماليّه و جلاليّه الهي مي‌گردد و ما در عالم بهيميّت و حيوانيّت و انانيّت و طغيان نفس امّاره دست و پا مي‌زنيم.

خلقت حضرات معصومين عليهم السّلام با ساير افراد از جهت ظاهر تفاوتي ندارد

بعضي‌ها را تصوّر برآنست كه بطور كلّي اصل خلقت و ايجاد حضرات معصومين عليهم السّلام با ساير افراد تفاوت فيزيكي دارد. مثلاً كيفيّت خلقت اجسام آنها و جهاز هاضمه و معده و قلب و ريه و مغز و استخوان آنها بايد با ديگران متفاوت باشد و از همه افراد بايد زيباتر و قوي‌تر و قواي ظاهري آنها بيشتر باشد. مثلاً قدرت ديدِ امام بايد بسيار بيشتر از افراد عادي باشد، و يا گوش آنها بايد از هزاران فرسخ صداها را بشنود و... امّا همه اين مطالب حاكي از جهالت و ناداني نسبت به مقام امام است. اينها چون خود در عالم حسّ و ظاهر و جزئيّت گرفتار و محبوس‌اند، تصوّر مي‌كنند كه امام عليه السّلام هم بايد در همان مرتبه ديد و بينش آنها ظهور يابد؛ و خيال مي‌كنند رواياتي كه از آنها وارد است ايشان را خلقتاً از ساير افراد بشر جدا مي‌سازد، همچون كلام امام صادق عليه السّلام كه مي‌فرمايد:

نَزِّلونا عَنِ الرُّبوبيَّةِ و قُولوا فِينا ما شِئتُم.[19]

«ما را از مرتبه ربوبيّت و خدائي پائين آوريد و حكم مخلوق بر ما بنهيد، آنگاه هرچه درخور فهم و ادراك شما است (از صفات و ملكات و امور غير عاديه و مسائل عجيبه و غريبه) ما را بدان متّصف كنيد.»

غافل از اينكه اين روايات هيچ ربطي به مدّعاي آنان ندارد، و صرفاً در مقام اثبات عبوديّت و مخلوقيّت و مملوكيّت خود در قبال مقام عزّ و منيع حضرت ربِّ العِزّة و مالكِ الرَّقاب و ملِك المُلوك مي‌باشد؛ در مقامي كه غيرت حقّ اجازه حضور و ورود هيچ ذاتي را به جز ذات خود نمي‌دهد، و رسول گرامي او نيز اگر بخواهد ذرّه‌اي از وجود استقلالي خود را در آن مقام به منصّه ظهور و بروز درآورد چنان برق غيرت بدرخشد كه تار و پود وجودش را به وادي دمار و هلاك اندازد. افتخار اين بزرگواران در اين بود كه به ذكر:

إلَهي كَفَي لي عِزًّا أن أكونَ لك عبدًا، و كَفي بي فَخرًا أن تكونَ لي ربًّا؛ أنتَ كما اُحبُّ فَاجعَلْني كما تُحبُّ[20] مترنّم بوده‌اند، و از خداي متعال انغمار در حقيقت عبوديّت را هميشه خواستار مي‌شده‌اند.

امام عليه السّلام مانند ساير افراد مبتلا به حدث مي‌گردد

روزي يكي از شاگردان سلوكي مرحوم والد رضوان الله عليه فردي را كه معروف و مشهور به توسّلات و برقراري مجالس روضه و توسّل به ائمّه معصومين عليهم السّلام بود به خدمت ايشان آورد. پيرمردي بود نادان و عامي كه تمام كمال و سعادت را در برقراري مجالس توسّل و روضه‌خواني و احياء شبهاي جمعه به دعا و گريه و سينه‌زني و اطعام و قرائت اشعار مي‌دانست، و افرادي را به دور خود جمع مي‌نمود و ساده‌لوحاني را به اين مسائل مشغول مي‌ساخت؛ مانند ديگر افراد كه براي رفع هر گرفتاري فوراً مجلس روضه‌اي ترتيب داده و از آن امام طلب رفع آن مشكله و ابتلاء را مي‌نمايند، و خلاصه تمام شخصيّت و قدرت امام عليه السّلام را منحصر در رفع اين مسائل مي‌پندارند.

در بين صحبت، اين فرد جاهل به مرحوم آقا گفت: امام معصوم عليه السّلام اصلاً حَدَث برنمي‌دارد و بطور كلّي بول او طاهر است؛ و همچنين ساير اموري كه در افراد عادي بشر موجب وضوء و يا غسل مي‌شود در او وجود ندارد، و اينكه وضوء يا غسل انجام مي‌دهد صرفاً بخاطر ما است والاّ او احتياج به اين امور ندارد.

مرحوم والد فرمودند: شما از كجا يك همچو مطلب چرند و باطلي را مي‌گوئيد؟ كي به شما گفته است كه امام عليه السّلام جُنب نمي‌شود و احتياج به غسل ندارد، و يا محدِث نمي‌گردد و احتياج به وضوء پيدا نمي‌كند؟ آيا غسل و يا وضوئي كه در خانه خود در دل شب انجام مي‌داد هم براي خاطر و رؤيت ما بود؟ پناه بر خدا از جهالت و نفهمي عوام!

 

 پاورقي


[1]ـ سوره يس (36) آيه 82 و 83

[2]ـ ديوان ابن الفارض، (تائيّه كبري) ص 82

[3]ـ اين عبارت بسيار عجيب است و حاوي نكاتي غريب و از اسرار حقيقت توحيد و تجرّد تامّ است، و به مسأله صرافت وجود و بسيط الحقيقه اشاراتي دارد.

[4]ـ ديوان ابن الفارض، (تائيّه كبري) برگزيده از صفحات 84 إلي 86

[5]ـ سوره الكهف (18) آيه 103 و104

[6]ـ «نهج البلاغه» شرح محمّد عبده، ج 2، ص 211: «بندگاني كه خداي متعال در صقع فكر و انديشه‌شان به مناجات پرداخت و در كنه و سويداي عقل تكلّم نمود.»

[7]ـ «رساله لبّ اللباب» ص 37 و 38؛ و در «بحار الأنوار» ج 79، ص 243، باب 2 (علل الصّلوة و نوافلها) با مختصر تفاوتي بدين شكل آمده است:

«قال صلّي الله عليه و آله و سلّم: لي مع اللهِ وقتٌ لا يَسعني ملكٌ مقرّب و لا نبيّ مرسل، الخبر.»؛ و همچنين مرحوم ملاّ محسن فيض كاشاني در «كلمات مكنونه» ص 114 روايتي را در اين زمينه در بيان حالات ائمّه عليهم السّلام نقل ميفرمايد:

«و روي عنه عليه السّلام أنّه قال: لنا حالاتٌ مع اللهِ هو فيها نحنُ، و نحن فيها هو، و معذلك هو هو و نحن نحن.»؛ و قسمتي از اين روايت را ملاّ علي نوري در تعليقه «اسفار» ج 2، ص 88 از «كافي» نقل مي‌نمايد:

«و في الكافي: لنا حالات مع الله نحن هو و هو نحن.»

[8]ـ بوستان سعدي، ديباچه

[9]ـ بحارالأنوار، ج70، ص 25 به نقل از جامع الأخبار، ص 216: «قلب انسان حرم و مكان خاصّ پروردگار است؛ بنابراين در حرم و جايگاه خاصّ حضرت حقّ غير او را وارد مساز!»

[10]ـ سوره هود (11) صدر آيه 112

[11]ـ سوره النّور (24) آيات 35 الي 38

[12]ـ عين ترجمه حضرت والد رضوان الله عليه در جلد اوّل الله شناسي، ص 26.

[13]ـ الله شناسي، ج اوّل، ص40 و 41                   3ـ سوره الأحزاب (33) ذيل آيه 66

[14]ـ سوره التّوبه (9) قسمتي از آيه 74

[15]ـ سوره النّسآء (4) قسمتي از آيه 59                        2ـ سوره النّسآء (4) قسمتي از آيه 83

[16]ـ روح مجرّد، طبع چهارم، ص 14 (مقدّمه)

[17]ـ سوره الحجر (15) قسمتي از آيه 29؛ و سوره ص (38) قسمتي از آيه 72

[18]ـ سوره المؤمنون (23) ذيل آيه 14

[19]ـ به مفاد اين حديث روايات كثيري با عبارتهاي مختلف در كتب روائي مضبوط است. در «ارشاد القلوب» ص 427 چنين آمده:

«انفُوا عنّا الرّبوبيّةَ و قولوا ما شِئتم.»؛ و در «بحر المعارف» ص 339 از أميرالمؤمنين عليه‌السّلام نقل ميكند كه حضرت مي‌فرمايد:

«لا تَجعلونا أربابًا و قولوا في فضلنا ما شئتم، فإنّكم لا تَبلغون كُنهَ ما فينا.»؛ و در «مختصر البصائر» ص 188، حديث 167 گويد:

«عن كامل التمّار قال: كنتُ عند أبي عبدالله عليه السّلام ذاتَ يوم، فقال لي: يا كامل! اجعلوا لنا ربًّا نَؤوب إليه و قولوا فينا ما شئتم.»؛ و مثل آن در «الغدير» ج 7، ص 34، و در «بحر المعارف» ص 351 آمده است. در «بحار الأنوار» ج 25، ص 279، و در «الغدير» و «بحر المعارف» همان صفحات وارد است كه:

«اجعَلونا مخلوقينَ و قولوا فينا ما شئتم، فلن تبلُغوا.» و باز در «الغدير» و «بحر المعارف» همان صفحات از «خصال» صدوق مذكور است كه:

«قولوا إنّا عبيدٌ مَربوبون، و قولوا في فضلنا ما شئتم.»

[20]ـ قسمتي از مناجات أميرالمومنين عليه السّلام است كه به عبارات مختلف نقل شده است؛ در شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 20، ص 255، در قسمت (الحِكَم المنسوبة إلي أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام) ميفرمايد:

«إلهي كفاني فخرًا أن تكونَ لي ربًّا، و كفاني عِزًّا أن أكونَ لك عبدًا؛ أنت كما اُريد، فاجعلْني كما تُريد.». و عبارت متن مطابق با روايت خصال، صدوق، ج 2، ص 420، حديث 14 است كه ترجمه آن چنين است:

«خدايا! اين عزّت مرا بس است كه بنده تو باشم، و اين افتخار مرا كفايت است كه تو پروردگار من باشي؛ تو همچناني كه من خواهانم، پس مرا چنان قرار ده كه تو مي‌خواهي!»

      
  
فهرست
23-49   مجلس نهم ،‌ عدم كفايت اشتغال به علوم ظاهري و متعارف در تحصيل مراتب يقين و كمال
24   علّت رجوع عنوان از مالك به امام صادق عليه السّلام پيوستن به كانون علم و حيات است
26   أميرالمؤمنين در خصائص رسول خدا مي‌فرمايد: طَبيبٌ دَوّارٌ بِطبِّه...
27   إشراف اولياي الهي بر ضمائر افراد.
28   كلام مرحوم علاّمه در «رساله لبّ اللباب» ناظر بر لزوم فراگيري علوم باطني است..
30   از نمونه هاي بارز طالبين معرفت حقيقي مرحوم مطهري است..
31   نياز دستيابي به مراتب عيني و شهودي، مرحوم مطهّري را به خدمت علاّمه كشانيد
33   بعضي از عوامل گرايش مرحوم مطهّري به علاّمه طهراني..
35   دعوت مرحوم مطهّري از شريعتي جهت سخنراني در حسينيّه ارشاد و پيامدهاي آن
37   ذكر بعضي از اشكالهاي مرحوم علاّمه به شريعتي و تأليفات او
38   معارضه مرحوم مطهّري با افكار و عقائد شريعتي پس از ملاقات با مرحوم علاّمه
40   تبدّل حالات روحي مطهّري، و جلسات هفتگي با مرحوم علاّمه
42   شرط اساسي در مسأله تربيت و تهذيب انقياد كامل در برابر استاد است..
  مرحوم علاّمه در تبيين مسائل جهت رشد معنوي پرده پوشي نمي‌كرد.
45   با ورود مرحوم مطهّري در مسائل انقلاب ارتباط با علاّمه كاهش مي‌يابد
46   برخي از پيشنهادات مرحوم علامه به رهبر فقيد انقلاب توسط مرحوم مطهري..
48   شرح ارتباط مرحوم مطهري با علامه جهت تبيين ظرافت مسير است..
53-158   وجوب رجوع به امام عليه السّلام و يا فرد كامل و عارف واصل عقلاً و شرعآً
  در مسأله هدايت و ارشاد، خداوند هيچ دعوتي را جز به سمت خود نمي پذيرد
  هدايت انحصاراً از آنِ خداست و اطاعت از افرادي مجاز است كه به كمال مطلق رسيده باشند.
59   از اغواء شيطان فقط مخلَصين در امانند
61   زمينه مناسب، و احاطه وجودي شيطان بشر را به هلاكت مي‌كشاند
63   تنها راه خلاصي از كيد شيطان انقياد محض از اوامر الهي است..
64   جزاء و پاداش فقط بر عملي است كه از روي اخلاص سر زده باشد
66   انسان با مجاهده مي‌تواند مصداق حديث: عَبدي أطِعني حتّي أجعَلَك مِثلي گردد
65   خداوند مي‌فرمايد: من گوش و چشم و زبان عبد مطيع مي‌باشم
68   مسأله انقياد و اطاعت منحصر در تكاليف بسيطه شرعيّه نيست..
70   بُعد زمان و مكان تأثيري در اشراف اولياء الهي بر نفوس ندارد
71   مخلصين از مقام عرض و حساب معافند
  بني آدم از جهت انقياد در برابر حقّ به سه دسته تقسيم مي‌شوند
75   مقرّبين پا را از دائره اطاعت فراتر نهاده، فاني در ذات شده اند
77   مقرّبين خارج از مقام حساب و ارزشيابي اعمال وارد بر پروردگار مي‌گردند
78   انسان كامل مصداق (و مِنْهم سابقٌ بالخَيرات) مي‌گردد.
80   مقام عبوديّت امام صادق عليه السّلام در حين نماز
81   فقط بندگان مخلَص خدا مي‌توانند تسبيح‌گوي حضرت حق باشند
83   عواقب سوء زعامت و ولايت كسي كه خود از مراحل نفس نگذشته است..
85   مقدّمه نامه پيش نويس قانون اساسي از مرحوم علامه طهرانی
87   لغزش علماء در واقعه مشروطيّت حاكي از عدم كفايت فقاهت ظاهري است..
89   از شاخصه هاي انسان كامل وصول به مرتبه يقين و علم حقيقي است..
90   مسائل شرع در يك سطح نبوده تا موجب تنجّز حجيّت ظاهريّه بر مجتهد و مقلّد گردد
91   داستان مشروطيّت به دو فتواي مقابل هم برمي‌گردد
93   هر حكمي را نمي‌توان به تمام افراد مكلّف تسرّي داد و در رساله‌هاي علميّه آورد
94   طرح سؤالي از مرحوم علامه طهرانی از عالمي ديني و جواب و ايرادات آن
97   فرمايش امام باقر عليه السّلام به أبي حمزه: فَاطلُب لِنَفْسِكَ دليلاً
97   لوازم وجودي انسان كامل در كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام
99   خداوند در ايّام فترت، بندگان خلّص خود را جهت ارشاد مردم هدايت مي‌كند
102   خداوند با اولياء خود در مقام فكر و انديشه به نجوي مي‌پردازد
104   كلام رسول خدا: لا تَسبُّوا عَليًّا! فإنَّه مَمسوسٌ في ذاتِ اللهِ..
106   تفاوت مراتب اولياء الهي در سعه وجودي آنان است..
107   مقام و منزلت عباد مخلَص خدا در كلام ابن فارض...
107   مقام و منزلت عباد مخلَص خدا در كلام ابن فارض...
112   ابن فارض نيل به مرتبه وحدت حقيقي و عيني را برهاني مي‌كند
117   >>سعادتمند آنكه دامن خود را از هر دو جهان برچيد و دنيا را به اهل دنيا سپرد
119   رسول خدا: لِي مَعَ الله حالاتٌ لا يسعُها ملك مقرّب و لا نبيٌّ مُرسَل
120   مقام لي مع اللهي رسول خدا در اشعار سعدي..
123   تعابير مرحوم علامه طهرانی از استاد خود يادآور كلمات أميرالمؤمنين و اشعار ابن فارض است..
127   امام صادق عليه السّلام ائمّه را مصداق آيه «نور» مي‌داند
128   همانگونه كه خداوند بوصف درنيايد، رسول او و مؤمني كه تسليم خدا باشد بوصف درنيايد
131   علّت عدم توصيف حضرت حقّ و رسول او و مؤمنين
197   اميرالمؤمنين عليه السّلام امام است تا بي‌نهايت..
134   خلقت حضرات معصومين عليهم السّلام با ساير افراد از جهت ظاهر تفاوتي ندارد
134   امام عليه السّلام مانند ساير افراد مبتلا به حدث مي‌گردد
136   نفس ائمّه عليهم السّلام مجراي مشيّت حقّ در عالم وجود است..
138   مشاهده حالات اولياء خدا براي هر كسي قابل درك و تحمّل نيست..
140   كلام مرحوم علامه طهرانی در «الله شناسي» راجع به كيفيّت فناء سالك در اسم «هو»
141   وجود همه اشياء متدلّي به وجود پروردگار و قائم به ذات اوست..
142   مرحوم كمپاني فناء ذاتي ممكنات در ذات حق را در اواخر عمر مي پذيرد
144   مثالي ساده از مرحوم حداد در سريان حقيقت و نور وجود در عالم اسماء و صفات..
144   فناء ذوات ممكنات در ذات حقّ قهري است، وليكن ادراك
146   فرق بين عارف و غير عارف در مسأله فناء اشياء در ذات پروردگار در مقام اثبات است..
148   فرق بين حكومت اميرالمؤمنين عليه السّلام و غير او به نحوه شناخت حق بر مي‌گردد
150   سؤال از مرحوم علامه طهرانی درباره كلام رسول خدا: ضربة عليٍّ يومَ الخنَدق ...
151   جذبات الهي أميرالمؤمنين عليه السّلام در حين جنگ، در كلام مولانا
  تعبير از «علي زمان» و «حسين زمان» و نسبت دادن آنها به غير غلط مي‌باشد
155   نهضت عاشورا قضيّه اي متفرّد بوده و تكرار شدني نيست..
156   تجلّي ذات حق بر امام معصوم و عارف كامل موجب تحوّل و تبدّل جوهري آنان مي‌گردد
157   لزوم انسان كامل در دستگيري نفوس مستعدّه در كلام ملاّي رومي..
159   حقيقت علم و عرفان عارف به انقلاب شخصيّت و هويّت وجودي او برمي‌گردد.
161-451   خصوصيات عارف واصل
163   شاخصه اوّل إشراف كامل عارف واصل بر مشاهدات خود
164   فردي كه خود به حقائق توحيدي دست نيافته، نمي‌تواند بيانگر آن باشد
165   عرفاي بالله در كلامشان اضطراب و ترديد راه ندارد
167   كلام و حجّت الهي بالاترين حجّت‌هاست..
169   تقليد كوركورانه در مكتب تشيّع راه ندارد
170   شرح خصوصيّات عالم توحيد و مقام هوهويّت در اشعار ابن فارض...
172   اشعار و مقالات عرفاي عظيم الشّأن كه بجان مي‌نشيند حاكي از وصل آنان بعالم توحيد است..
174   علّت عدم تمايل انسان به بسياري از نوشتجات صوري بودن مدركات مؤلّف است..
175-268   شاخصه دوّم گفتار انسان كامل فقط بر محور توحيد بوده و از آن تنازل نمي‌كند
  مرحوم حدّاد: سالك نبايد خود را به مادون ذات تنزّل دهد
  آيات قرآن غناء ذاتي و استقلال در وجود را از آنِ خدا مي‌داند و بس...
179   اشاره به توحيد ذاتي حقّ در كلمات أميرالمؤمنين عليه السّلام
181   عارف كامل همانند ربّ خود به غير از توحيد سخني نمي‌گويد
182   تشكيل مجالسي كه به امام عليه السّلام به ديد استقلالي نظر شود ممضاي آنان نيست..
184   جايگاه واقعي امام عليه السّلام در فقراتي از زيارت جامعه
186   هر فعل و تصرّفي در عالم وجود ظهور نمايد عين ولايت مطلقه حضرت حق است..
188   سرّ و ضمير عارف با امام عليه السّلام معيّت داشته و افتراق از آن محال است..
190   شدّت مصيبت و محنت تغيير دهنده مرتبه امامت نيست..
192   گريه بر سيّد الشّهداء عليه السّلام بايد گريه عشق باشد نه ماتم
194   حالات مرحوم حدّاد و علامه طهرانی در مجالس سيّد الشّهداء عليه السّلام وصف ناشدني است..
196   اساس مجالس عزاداري اهل توحيد رسيدن به غايت سير معصومين است..
197   مكتب امام حسين عليه السّلام مكتب تعقّل و آزادي و انتخاب است..

کلیه حقوق در انحصارپرتال متقین میباشد. استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

© 2008 All rights Reserved. www.Motaghin.com


Links | Login | SiteMap | ContactUs | Home
عربی فارسی انگلیسی